اما اون عکس

يه کوچه بود. کوچه اي که ديشب يه عروس و داماد جديد رو به خودش ديد.
از روزي که چشم باز کردم تا 4 سالگيم بيشتر اوقات بالاي سرم چشماي تو رو ديدم، شايدم تو اون چند سال تو با چشمهاي من از خواب بيدار شدي.
اون اوايل از مدرسه خيلي بدم مي اومد، چون تو و با تو بودن رو از من گرفته بود. ولي بعدا که بهم خوندن ياد دادي و بيشتر اعداد رو، کلي مدرسه دوست شدم. چون چند تا بازي به بازي هايي که مي کرديم اضافه شد.
يه چيز ديگه هم يادم دادي. حرکات نماز رو از مامان و رو سرو کولش پريدنها ياد گرفتم و خودش رو از تو. هيچوقت يادم نميره. مخصوصا نمازهاي اون موقع رو. چقدر دلم................
بعدش دلم خواست حالا که تو ميري مدرسه، من هم برم. مخصوصا به خاطر اون بيسکوييت مينوهايي که مامان براي تغذيه بهت مي داد و به من نمي داد. رو همين حساب بود که اونطور با لباسهاي خونه و يه خودکار قرمز و يه دفتر تيکه پاره از ته صف يکي از کلاساي مدرسه تون بيرون کشيدنم و فرارم موفقيت آميز نبود. براي همين صبر کردم و رسيدم به کلاس اول. تازه داشتيم آبجي دار مي شديم. بيشتر تنها بوديم وهميشه با هم مي رفتيم مدرسه و برمي گشتيم. کلي کيف داد اون سال. يا خونه اين مادربزرگ يا اون مادربزرگ. تازه داشتم به هم مدرسه اي بودنمون عادت مي کردم که رسيدي اول راهنمايي. ديگه با هم نبوديم. حتي دبيرستان هم که بودي فقط مدرسه هامون کنار هم بود. نشد زياد با هم بريم. ولي خوب من هم همون دبيرستان درس خوندم. سه تامون اونجا درس خونديم. بعدش که ديگه دانشگاه قبول شدي و نرفتي و.....
هيچي. کلي با هم بوديم. چند سالمه؟ 26 سال، دقيقش ميشه 26 سال و 6 ماه و 20 روز با هم بودن. هم خونه بودن. هم سفره بودن. هم حرف!! خيلي کم چون کم حرف مي زدي. ولي هم بازي بودن. حتي تا همين چند ماه پيش که کلي با هم Need For Speed رفتيم يا فيفا. اوه، چه جامهايي که نداشتيم و چه گلهايي که نزديم.
آره ديشب تا تونستم به روي خودم نياوردم. ديروز با ايده خودم لحظه رفتنت از در خونه رو فيلم گرفتم اما بعدش کلي پشيمون شدم. خودمونيم. دامادي خيلي بهت ميادا. کلي خوشگل شده بودي.
اينها رو گفتم تا يه روز بدونم که چقدر اين روزها برام عزيزي و دوست داشتني. چقدر جات خاليه..!!
علي عزيز، مبارک باشه. انشالله که هميشه خوشبخت و شاد و سلامت باشين.

/ 16 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آدم برفی

سلام داداشی خوبی ؟ انشا الله خوشبخت شن ....... به اميد همه روزای خوب .. هر چند که جدايی خيلی سخته .....مفهمم چی ميگی به همهء سلول هام درک کردم ... سخته بايد بخندی اما تو دلت يه غوغاییه که نگو نپرس ... آروم باش ميدونم که سخته ...........

مريم

آخی! ان شاالله خوشبخت بشن با هم ! حالا همه اينا رو يادت باشه برای روزی که خودت می‌ری !!! جايش خالی نباشه !

آدم برفی

سلام داداشی من انگار خيلی فعال شدم نه ؟ آپيدم بيااااااا

فرنگیس

سلااااااااااااام دلم حسابی واسه اینجا تنگ شده بود. پنج تا آپدیت رو الان با هم خوندم. بالاخره یه روز باید جدا شد. زندگی همینه ... منم براشون آرزوی خوشبختی می کنم... راستی منم فکر کنم هنوز تو کودکیم سیر می کنم با این اوصاف ... هیچی مثل سادگی کودکانه لذت نداره... اون عکسه هم باید کوچتون باشه دیگه نه؟ اون کوچولو کیه؟ عجب خواب راحتی کرده... حسابی حسودیم شد... خوش باشین

ساحل

فکر ميکردم جريان عروسی شوخی باشه.مبارک باشه.شیرینی میخوام. ولی خوشم اومد ازت.حرفم رو تا ۹۰درصد پس ميگيرم.۱۰درصد ديگه رو زمان معلوم ميکنه

آقای ديوانه

يه بنده خدايی اره رسما ميگه غلط کردم! نه؟!....امير جون نمی خوای آپ کنی؟ هوس کردم!‌هوس يه داستان کوتاه از نوع تو!...از نوع بی نهايت دريا... گرچه!‌به نظر من حد تو بی نهايت شبه!

مينای آبی

هی ديوانه!خدا برف به اين سپيدی را نيافريده که تو پاهايت را از روی هم رد کنی وفنجان قهوه ات را بگيری بالا تا شايد مسافری عشقی سکه ای چيزی در ته آن پيدا کنی.همين حالا بدون توقف کفش هايت را پا می کنی ...نه دير می شود همين جوری بیا...مثل من خودت را پرت کن توی برف های پاک ...برفهای بی گناه...هيچ جای جهان ديگر نمی توانی چنين موجود پاکی پيدا کنی!از من گفتن بود...