شادی ِ يلداتان .. بلند

مدتی طول كشید تا حنانه چادرش را پیدا كند و در را باز كند. پشت در دختركی گریان با چشمهای درشتش به او خیره شده بود. حنانه به روی زانوی خود نشست تا هم قدش شود. دستهای كوچك دخترك را گرفت و تازه آن لحظه بود كه توانست حرف بزند.
- چرا گریه می كنی عزیزم؟ چی شده قربونت برم؟ كسی اذیتت كرده؟
- نه خانوم...آره خانوم...عروسكم.... دو تا آقاهه ازم گرفتنش و هر چی گفتم بهم بدینش ندادن و خندیدن و با سیگارشون اذیتش كردن.
- چه آدمهای بدی! از كدوم طرف رفتن خوشگلم. عروسكت رو هم بردن؟ خونه تون كجاست اصلا؟ كسی نگرانت نشه؟
- نه خانوم. اون خونه در سبزه خونه مادر طلاست. مامانمم الان اونجاست.
- خوب اون آقاها كجا رفتن؟
- اونا سوار یه موتور كه دود میكرد شدن و رفتن. ولی عروسكم....
دخترك باز هم هق هق گریه اش بالا گرفت. حنانه وقتی دید نمی تواند آرامش كند بلند شد تا او را تا همان خانهء با در سبز همراهی كند كه دخترك خودش را محكم نگه داشت و چادرش را كشید و نگذاشت و باز هم "عروسكم"، "عروسكم" گفت.
- عروسكت چی آخه گل من؟! مگه نبردنش؟
- نهههههه! انداختنش بالا پشتی شما؟
- بالا پشتی ما؟ بالا پشت بوم ما؟
ـ آره!!!!! پرتش كردن اون بالا..
حنانه نگاهی به چهره هنوز گریان دخترك انداخت و برای دقایقی محو قرار گرفتن معصومیت و اشك در كنار هم شد. به خود كه آمد دستی بر سر دخترك كشید و او را تا حدی كه كامل در را نبندد تا كسی را از غیبت دخترك نگران نكند به داخل خانه آورد و گفت:
- همینجا بمون. الان میرم برات میارمش. زود میام. دیگه هم گریه نكن.
- تورو خدا زود برین پیشش. الان حتما داره گریه می كنه.
حنانه لبخندی زد و اشكهای دختر را با دستش پاك كرد و بی هیچ حرفی به سمت داخل خانه و بعد راه پلهء پشت بام حركت كرد.
وقتی به پشت بام رسید و چشمش به آن عروسك افتاد از تعجب گامهایش سست شد. انگار آن عروسك را می شناخت. وقتی عروسك را نگاه كرد اشك دخترك به چشمهای او نیز نشست. دور تا دور بدن و لباس آن عروسك از ردهای سیگار آن دو رهگذر نفهم پر بود.
وقتی به لحظه ای كه عروسك را به دست دخترك می دهد فكر می كرد، شقیقه هایش تیر می كشید. با این حال اثری از ناامیدی در نگاهش دیده نمی شد.
عروسك را برداشت و به جای رفتن پیش دخترك یكراست به سمت اتاق خودش رفت. در ویترین اتاقش كنار دیگر عروسكهای بچگی اش، عروسكی بود كه سالها قبل مادربزرگش به او داده بود. عروسكی درست شبیه به عروسك دخترك اما بدون رد سوختگی و یا حتی لكه ای آلودگی.
برای مدت كوتاهی به عروسكش كه از تمام عروسكهایش بیشتر دوستش داشت نگاه كرد. بعد اشكهایش را قبل از اینكه سرازیر شوند پاك كرد و عروسك سوخته شده را جای آن در ويترين گذاشت.
به نزدیك دخترك كه رسید خودش را شاد نشان داد و بلند گفت:
- دیدی بیخودی نگران بودی. عروسكت حالش خوبه و هیچیش هم نشده. خدا كه نمیذاره عروسك یكی از فرشته هاش خراب بشه.
دخترك كه عروسكش را سالم دید. اشكهایش خشك شد و بعد از خنده ای عمیقی كه در لبهایش نشست گفت:
- آخ جون.هیچیش نشده. سالمه. فقط  لباسش كثیف شده بوده و خدا هم اون رو عوض كرده. آخه لباسش سبز نبود. آبی بود.

/ 20 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مارال

ان شالله كه يلدا بازي به همه خوش گذشته باشه

ننه سرما

سلام گل گلی من خوبی خوشی؟ چقد بلوری بود قصه ات /ننه سرمای ۸۶ اومد. از ديدنت خوشحال ميشه ...

سايه

پس يادمان باشد چندين دل تر و تميز بر روی طاقچه ی اتاقمان نگه داريم ... به درد می خورد ....

مريم

خودت خواستی ها ! می‌خواهم بگم اين قصه لطيفه اما بچهه تويش خيلی ساده لوحه ! ميدونی دوست دارم يه داستان لطيف اينطوری شخصيت‌های هوشمند داشته باشه ! اينطوری قصه هم بيش‌تر به خواننده می‌چسبه و هم واقعی‌تره ! بچه‌هايی به اون سن و سال که من تا حالا ديدم همشون مي‌فهمن که عروسکشون عوض شده؛ ممکنه عروسک نو رو قبول کنن اما اينطوری نيست که نفهمن ! و تازه به نظر من درست هم نيست بچه‌ها رو اينقدر ساده لوح بار بياری ! می‌دونی زندگی با همه‌ی اين زشتی‌ها در انتظار اونها نشسته و بايد آماده باشن برايش ! ببخشيد اگه اينقدر نظرم خشنه، هنوز هم می‌تونی نظرت رو عوض کنی و پاکش کنی !

امير

مريم عزيز ... خوشحالم که نظرت رو گفتی (: درسته داستانه اما خودم توی شخصیتهای همه متنهام ... دید تخیلی و داستانی ندارم ... اينجا اصلا ساده لوحی دخترک مطرح نبود ... اون دخترک (که از ديد فکريم همسن پسر برادرزاده ام بود یعنی دو سال و نه ماه) ... مدت زيادی نميگذشته که اون عروسک رو داشته ... انقدر که اون عروسک برای اون مثل ماشينک برای پسر داداشمه ... که می تونه خيلی خوب بفهمه ماشينش همونه مدله و فقط رنگش عوض شده ... و يا ماشينی که داشت باهاش بازی می کرد ... با اونی که جديد بهش ميديم فرق داره ... و خيلی مطمئن اينجور مواقع دنبال سمند يا جیپش يا ماشين قرمز و آبيش می گرده ... یا ماشین بابابزگش رو از بین ۵۰ تا ماشین هم مدل و هم رنگش میتونه بشناسه ... بچه ها اصلا ساده لوح نيستن ... خيلی هم حواسشون جمعه. با اين حال ... اگه زبونشون رو بفهمی و تو رو يکی از همبازيای خودشون بدونن ... میتونی عجيبترين حرفها رو جوری بهشون بگی که باور کنن ... مگه نه؟

رفيق

بچه ها، پاک ترین و دوست داشتنی ترين مخلوقات خدا هستن.

مريم

:) خوب شايد ! نميدونم شايد چون من هيچ وقت حتی سعی نکردم از اين چيزا بهشون بگم !

لاله

اين داستان رو در يک کافی نت کوچيک و گرم و صميمی که متعلق به يک پيرمرد هست ديدم ... تو يک شب سرد و غربتی سرد تر توی کوچه هايی که بيشتر از کوچه ای که محل زندگيم در وطنم هست ٬ می شناسندم ... داستان رو ديدم ولی فرصت کم و محدود و اشتياق نشستن پای صحبت های يوسف اوستا و صاحب کافی نت که بهش دایی می گیم و زنش که تازه با اومدن يک نوه به خونواده شون سر از پا نمی شناسه ٬ مجال خوندن بهم نداد ... تمام اون شب مچاله شده بودم و از سرما به خودم می لرزيدم ... سرمايی که شايد از درون بود و اصلا ربطی به هوا نداشت ... اون شب فقط تونستم بدونم که داستانی نوشتی از يک عروسک ... خيلی دوست داشتم هر چه زودتر داستانت رو بخونم ...

لاله

می دونی وقتی بچه بودم و کارتون بینوایان رو می دیدم ٬در قسمتی که کوزت هر شب جلوی ویترین مغازه عروسک فروشی اون عروسک گرون رو تماشا می کرد و باهاش حرف می زد و مخصوصا قسمتی که والژان اون عروسک رو می خريد و به کوزت می داد ٬ از خوشحالی گريه ام می گرفت و با خودم عهد می کردم که وقتی بزرگ و پولدار شدم ! ٬من هم چنين کارهايی انجام بدم .اون روز نشسته بودم رو کاناپه که يکهو چشمم افتاد به عروسک سراميک بزرگی که چندين سال پيش از کيش خريده بودم .عروسکی که شبيه عروسک کوزت هست مخصوصا موهای حلقه شده اش ٬و شايد دليل اينکه اون زمان خريده بودمش هم همين بود ... با خودم فکر کردم چقدر راحت ما آدم ها از روياهای کودکی مون دور می شيم... اين عروسک سال ها هست که روی يک ميز تزئينی گوشهء سالن خونه ام همونطور مونده و روزها و هفته ها همينطور ميان و می رن و من هيچ توجهی بهش ندارم و حتی نمی بينم اش... تصور اينکه اين عروسک يک بچه رو چقدر می تونه خوشحال بکنه و هم صحبت و دوستش باشه باعث خجالتم هست ... با خودم گفتم حالا چی ؟ می تونی همين فردا اين کار رو بکنی ؟ يا ترجيح می دی هنوز گوشه سالن خونه ات بمونه و تو هفته ها حتی نگاهی هم بهش نندازی...