روزی

مردی چرخكش را هل می داد و چرخك با سر و صدای زیاد به سر راه رسید. جای خوبی برای فروش به نظر می رسید. چرخكش را كنار جدول پارك كرد. دستش را به زیر پارچه كشیده شده بر روی چرخك برد و از آنجا تكه آجری بیرون آورد و آن را جلوی یكی از لاستیكها گذاشت. دستش را با پارچه ای كه روی چرخ بود تمیز كرد و با گفتن « الهی به امید تو » كنار چرخش منتظر ایستاد تا اولین دشت امروزش را كاسب شود.
دختركی با چهره‌ای ناراحت و گرفته، آهسته به سمت سه راه در حركت بود. نگاهش به آسمان بود كه ناگهان صدایی را زیر پای خود شنید. ایستاد و پایش را بلند كرد. شادی در نگاهش موج زد. یك سكه 25 تومانی. به سرعت آن را برداشت و نگاهی به اطراف انداخت. وقتی مطمئن شد كه كسی به او نگاه نمی كند، مشت خود را باز كرد و خوب به سكه نگاه كرد. اما با آن سكه چه كاری می توانست انجام دهد؟
از دور نگاهش به چرخك پر از پسته نزدیك سه راه افتاد. شاید می توانست از آن مرد چند پسته برای مادر بیمارش بخرد. با كور سویی از امید به سمت مرد چرخكی حركت كرد.
مرد وقتی سكه 25 تومانی را در دستان دراز شده دخترك به طرفش دید، خشكش زد. تا چند ثانیه نگاه او و دخترك در هم گره خورده بود. به یاد كودكی‌اش و سختی هایی كه در آن دوره كشیده بود افتاد. مجال مكث كردن نبود. این همان دشت اولی بود كه او منتظرش بود. باید قبول می كرد و گرنه مرتكب ناشكری بزرگی می شد. پول را گرفت. اما دلش نمی‌آمد به اندازه پول دخترك به او پسته دهد. كیسه كوچكی برداشت و آن را تا جا داشت پر از پسته كرد.
وقتی دخترك كیسه پر از پسته را مقابل خود دید، نگاهی تعجب ‌آمیز اما راضی به مرد انداخت. تشكر كرد، كیسه را گرفت و آن را محكم به سینه فشرد و دوان دوان به سمت خانه و مادرش حركت كرد.
مرد دست فروش تا لحظه‌ای كه دخترك از نگاهش بیرون نرفته بود، نگاهش را برنگرداند. به سکه نگاهی کرد و آن را در جيبش گذاشت و خدا را شکر گفت. سپس سرش را بلند كرد و نگاهش را به اطراف گرداند.
شاگرد بقالی در حال جا به جا كردن اجناس بیرون مغازه بود، مرغ فروشی با شلنگی كه در دست داشت بر روی مرغها آب می ریخت، عكاسی داشت تابلوهایش را كنار مغازه اش نصب می كرد و در كنار سه راه مامورین كمیته امداد داشتند صندوق صدقات را خالی می كردند.

/ 39 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
leila

سلامممممممم.. وايی گمونم من اين داستانو نخوندم....ای واييييييييييييی..... ببخششيد... متوجه نشدم که به روزززززز کردي... شرمنده... به هرحال قشنگ بودو جايه فکر کردن زيادی داشت...... ياعلی.. دعا فراموش نشه هااااااااااااا........//ليلا//

بهاره

سلام داستان جالب، غمگيني بود. بازم اون مردم طمع نداشت و به همون سكه 25 توماني براي دشت اون روزش قانع بود. از قديم‌الايام گفتند كه از هر دست بدي از همون دست مي‌گيري . خدا جاي حق نشسته اميدوارم امثال اون مردم كه تعدادشون خيلي كمه روز به روز افزايش پيدا كنند و بركت و روزي را توي زندگيشون بينند موفق باشي به روزم و منتظر حضور سبزت

samira

سلام ميبينم که آپ نکردين؟

میم.

سلام اين داستان شما را که خواندم متوجه منظورتان شدم . هرگز از انتقاد شما ناراحت نشدم-نمی شوم و نخواهم شد . منتظر شما هستم و اميدوارم از شما بيشتر ياد بگيرم. اما داستان : طنز ظريف و جالبی داشت . از آن لذت بردم . برای استفاده ی دوستانم به شما لينک می دهم . می بينمتان . ميم.

ياس خاكي

سلام من بالاخره اومدم ...................بيا ببين اين بار خدای افکارم را چگونه به درد دل دعوت کرده ام

علي اكبر كرماني

سلام دوست من . قلم روان و زيبايی داری .اما موضوع کمی کليشه‌ای و تکراری بود . مطمئنم با اين قلم و ذهن فعال می توانی جور ديگر ديدن را و متفاوت از ديگران نوشتن را بهتر از اين نشان دهی . پايدار باشی

ye gharibeh

سلام.../ خوبی آقا امير؟؟؟/ من آپ کردم... منتظر حضور سبزت هستم.../ شاد باشی و هميشه سلامت... تا بعدی بهتر...

lida

قالب داستانت و موضوع مثل هميشه در ابتدا جذابيت ايجاد کرده نقطه اوج داستان خوب پيش روی کرده و در نهايت پايان داستان با حاشيه تمام شده است در کل باز هم داستانت دارای ساختار قوی است

from the heaven

واسه چی آپ نمی کنی؟؟ فکر کنم هفت روز شده ديگه؟

jalleh

سلام با اجازه... موضوع کليشه ای است! امير عزيز خيلی ها قبل از من و تو اين حرفها را زده اند خيلی بهتر از من و تو و به موقع به هدف غايی هم رسيده اند اين روزها مجالی برای کليشه و از کليشه گفتن نيست ! نسخه ی تمام دخترک های مو طلايی فقير و مادر های مريض و دوره گرد های مهربان خيلی وقت پيش پيچيده شده! اما در مورد نظم دستوری در داستان ؛ خوشبختانه شما از نويسندگان آگاه به زبان نوشتاری امروز هستيد اما اين دليل برای رسيدن به ساختار معقول در کار نيست . داستان موضوع جديدی ندارد که بشود در مورد انسجام نظری داد اما در کل بسياری از نکات رعايت شده است . اگر از اين پيله که برای خود ساخته ايد و به خيالتان ... دنياست خود را برهانيد نويسنده ی امروز خواهيد بود اگر مثل ساير دوستان دست و پا خواهيد زد و ... بهر حال موفق باشيد ! it take rain to make rainbow بشکنيد دوست عزيز خيلی سريع!!!!!!!!!!!!!!!!!