تکرار

سرم چنان درد می کرد که چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد. انقدر خانه شلوغ بود که جایی برای خواب و استراحت پیدا نمی شد.
همیشه از این مهمانیهای خانوادگی که هفته ای یکبار نوبتی برگزار می شد، بدم می اومد. اینبار خانه ما، مکان خوشگذرانی و اتلاف وقت فامیل شده بود.
بین آشنایان و فامیل از همه بیشتر با عمو فرهاد هم صحبت بودم که از شانس من اون شب نیومده بود. او از دوستان پدرم بود که چون زیاد در بین ما حشر و نشر داشت، مثل یکی از اعضای فامیل شده بود به طوریکه من او را عمو صدا می زدم.
از خاله طوبی دو تا قرص استامینوفن گرفتم و خوردم. سرم که آروم نشد به کنار، سرگیجه هم به سراغم اومد.
دیگه بی تاب شده بودم، رفتم پشت بوم تا کمی از این همه سر و صدا دور بشم. اونجا هم صدا می اومد ولی خوب قابل تحمل تر بود. به تماشای کوچه نشستم.
سپوری کوچه را جارو می زد، زن و مردی دم در یک خانه با هم صحبت می کردند، مردی سیگار به لب کنار ماشینش انتظار کسی را می کشید و پلیسی گشت شبانه اش را می گذراند.
چقدر جالب بود، همه به یک اندازه بودند. چه احساس غریبی بود : « همه را کوچک دیدن و خود را بزرگ احساس کردن ».
بی هدف چشمم را به سمت پنجره خانه های اطراف گردوندم.
روی پرده های پنجره ای که حریم خانه را مخفی ساخته بود، سایه مردی بود که با تلفن صحبت می کرد. سایه آروم و قرار نداشت. به همه سمتی می رفت و گاه گاهی نیز از روی پرده محو می شد.
در پشت پنجره دیگری، کودکی با چشمانی درشت ایستاده بود و به من خیره شده بود.
به پنجره دیگری نگاه کردم. پرده هایش کنار بود و به جای آن تاریکی خانه را فرا گرفته بود، نوری که کم و زیاد می شد، حکایت از روشن بودن تلویزیون داشت.
پنجره، پنجره و باز هم پنجره ای دیگه. همه را دیدم. چقدر زندگی ها یکنواخت شده اند.
چشمم را برای مدتی بستم. تصاویر رهایم نمی کردند و بازتابشان از روی ذهنم بر پرده سیاه چشم می افتاد. از همه بیشتر تصویر کودک را می دیدم.
ذهنم می خواست با این کار چیزی را به خاطرم بیاورد. چیزی که بهترین دوای دردم بود، خاطرات کودکی.

/ 2 نظر / 2 بازدید
محمد

سلام واقعا زيباترين چيز همون خاطرات کودکيه. به منم سر بزن.موفق باشی.

mohsen

امير جان سلام ممنون از کامنتت ولی من تو خودم غرور رو با اعتماد به نفس جدا حس ميکنم شايد برداشتم اشتباهه در هر صورت بگذريم .......... جدا که خوب چيزيو اشاره کردی من يکی که وقتی بعضی وقتا ديگه واقعا درمونده ميشم خاطرات کورکی برام مثل يه قرص آرام بخش ميمونه ولی کاش اينطور نبود از اين حس زياد خوشم نمياد نمی دونم شايد حس ميکنم يه جور فرار از مشکلاتمه