من برگشتم اما ...

پريشب هم تلخ بود و هم شيرين.
شيرين بود چون بعد از ۱۱ سال از كنار شهركي كه ۱۳ سال در آن زندگي كرده بودم گذشتم.
تلخ بود چون بعد از ۱۱ سال ظلمت شب اجازه ديدن شهركي رو كه ۱۳ سال از عمرم رو توش گذرونده بودم بهم نداد و من فقط با احساس خودم اون رو لمس كردم.

وقتي ۱۱ سال پيش از اونجا رفتم ، از دوستانم ، از كساني كه من رو دوست داشتند، از خاطراتم دور شدم و بعضيهاشون رو ديگه هرگز نديدم.

اونجا جايي بود كه بهترين خاطرات من در اون شكل گرفت.
خاطراتي كه تلخ و شيرينش تا ابد در ذهن و روح من خواهد ماند و حتي مرگ نيز توان پاك كردنش را نخواهد داشت.
خاطرات روزهايي كه پاك بوديم و ساده.
روزهايي كه گرم بوديم و صميمي.
روزهايي كه از لحظه لحظه اش براي شادي و تفريح استفاده مي كرديم.
روزهايي كه قالب فعليمان شكل گرفت.

اي كاش مي شد به اون دوران برگردم و اينبار قالبي براي خودم بسازم كه ديگه هرگز نياز به ويرايش نداشته باشه.

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Hoda حيات خلوت!

پارسال همين موقع ها بود ... ساعت دور و برای غروب می چرخيد...دو دست لباس و يه کوله پشتی و يه دفتر که برگ برگ روزگارم اون تو مکتوب بود....تو رفتی به جايی که ۱۳ سال رو اونجا گذروندی و داشتم تو شهری تک و تنها ...دم غروب يه روز دوشنبه قدم می زدم..واسه اخرين بار...ديدن اخرين بار شهرم...ديارم...وطنم...خيلی سخت بود...خيلی...خيلی...نمی دونم ديدار بعدی کيه.. « کاش ادمی می توانست، وطنش را همچون بنفشه ها با خود ببرد هر کجا که خواست....» خيلی لطف داری برادر خوبم...اميدوارم هميشه سبز ببينمت...يا علی

یاور همیشه مومن

بعضی وقتا دور شدن دست خود آدمه ..من هم ۳ ماهی هست که از شهرکی که ۱۹ سال توش زندگی کردم دور شدم ... ولی اصلا دلتنگ نيسم چون هر روز اونجام شما هم وقت کردی اونورا سر بزن بای

لیلا

سلامممم..اول ممنون که سر زدی..بعدشم جايی که آدم توش زندگی ميکنه پر از خاطراتين که محاله فراموش بشن...منم اين خاطرات رو دارم...ياحق

امیر

سلام امير جون ...خوشحالم که زود برگشتی آخه دلم برات خيلی تنگ شده بود..راستی از گذشته گفتی هميشه دلم ازش ميگيره ...ميشه يه بار ديگه بياد ..اون روزها اون جا ها و .... خيلی دوست دارم....ليلا هم سلام ميرسونه

تینا

سلام من وبلاگ شما و يه سری از دوستاتونو لينک به لينک اومدم.همه تون قشنگ می نويسين/قشنگ و ادبی/چيزی که کمتر تو وبلاگا ديده ميشه/موفق باشين/به منم سر بزنين

parisa

سلام عزيزکم.خوشحالم که خوشحالی ولی نارحتم که دلت تنگه.فدای دلت بشم داداشی.موفق باشی

masoomeh

سلام......../فایده ندارد/ هرچقدرچهار عمل اصلی را/ روی دلم اعمال می کنم/ حاصلش/ دلتنگی است/ یک دلتنگی متناوب/ که نقطه ی ماکسیمم را اشغال کرده/ نه جذرمی دهد/ نه از زیررادیکال خاطره ها / بیرون می آید/ حدش راکه می گیرم/ به سمت بینهایت میل می کند!/ جای تمام «دو»های زندگیمان/ «ما»گذاشتیم/ این اولین بنداشتمان بود/ حالا/ رابطه ی میان قلب من/ ورفتن تو/ مثل یک خط شکسته است/ که بنداشت نمی پذیرد/ مثل سطح محصور زیرمنحنی ابروان توست/ که انتگرال بودن چشم را / باور ندارد./

محمد

سلام. واقعا راست ميگی. يادش بخير ۶-۷ سال پيش... چه روزای خوبی بود. گاهی آدم بايد سراغ خاطراتش بره. منم خيلی دوست داشتم از حدود همون ۶-۷ سال پيش يه اديت توپی خودمو می کردم... يا علی

jalleh

سلام نگو دارم سخت می گيرم ! همه ی اين حرفها رو من هزار دفعه هزار جای ديگه هم شنيدم چه چيز به درد بخوری درش هست که مشتاقم کنه دوباره بشنوم؟ اگر از موضوعات رومانتيک و نا پردازش شده در کار شما بگذريم دارای نثری ستودنی داريد که کمتر از آن بهره گرفته ايد کاغذ برای شما معنی کار حرفه ای و يا حتی کمک به ادبيات کشوری که نسبت به گذشته اش به شدت دچار فقر فرهنگی است نيست! نمی دانم قلم شما در اختيار چه خواسته ايست اما می شود به راحتی گفت که از آن مسکن ساخته ايد!...جواب نخواهد داد دوست عزيز يا رها کنيد يا بیشتر از اینها مشتاق باشید! بعد از آن با تمام ابعاد گشوده ی ذهنتان ... بمانيد!

jalleh

سلام اميدوارم حمل بر منفی بافی نشود اما همه ی اين حرفها را من هزار بار هزاران جای ديگر شنيده ام چه چيز به درد بخوری در آن هست که دوباره مرا مشتاق شنيدن کند؟! از قالب رومانتيک و واژه آرايی نامنظم که بگذريم دارای نثری ستودنی هستيد که کمتر از آن بهره گرفته ايد نمی دانم منظور شما از نوشتن چيست اما می دانم که قلمتان بيشتر نقش مسکن دارد تا ... به هر حال کار شما رو به پيشرفت است اما دوست عزيز يا رها کنيد يا مشتاق تر باشيد !