پای ِ گهوارهء خالی چه عبث خواهد بود ... پس از این لالایی

وقتی بعد از شام، مامان در جواب سوالش گفت بود که: «از وقتی به دنیا اومدی و یه نی نی کوچولو بودی، توی این گهواره گذاشتیمت»، کلی کیف کرد. بدو بدو فاصله آشپزخانه تا اتاقش را طی کرد و مثل همیشه به هر زحمتی بود خود را به داخل گهواره کشاند و در تکانهای آرام گهواره، غرق در افکار و آرزوها و روياهای کودکی‌اش شد.
صبح که از خواب برخواست یادش نمی‌آمد که کی به خواب رفته و چه رویاهایی دیده است. نگاه مهربانی به چوبهای قهوه‌ای گهواره کرد و دستش را به حالت نوازش به آنها کشید و گفت:
«صبحت بخیر. خوب خوابیدی؟ اذیتت نکردم که؟ زیاد وول وول کردم. نه؟ میدونی مامان دیشب چی میگفت؟ گفت که اگه رشدم مثل بچه‌های هم سن و سالم بود، دیگه نمی تونستم الان که 5 ساله هستم، توی تو بخوابم. منم گفتم همون بهتر که کوچیک موندم و بازم میتونم پیش تو باشم. مامان گفت وزنت داره زیاد میشه و شاید گهواره‌ات نتونه تحملت کنه. ولی من گفتم میتونه. میتونی دیگه؟ آره؟»
مکثی کرد و ادامه داد:
«قربون این سکوتت برم که پر از دوست داشتن و مهربونیه. میدونم سنگینم. ولی تا حالا ندیدم یه ذره هم اخم کنی. همیشه شبها با تکونهایی که میخوری خوابم میکنی و صبحها هم با تکونهای آرومت بیدارم میکنی. اگه دوست نداشتی پیشت باشم کاری میکردی شبها خوابهای بد ببینم یا اصلا خوابم نبره یا...»
حرفش را خورد. نمی‌توانست به این فکر کند که یک روز، گهوارهء چوبی ِ قشنگش می‌شکند.
- سعید. سعید. بیداری بابا؟
صدای پدر را که شنید از گهواره به زحمت بیرون آمد و قبل از رفتن پیش پدر، صورتش را به سمت آن گرداند. به پایه‌اش بوسه‌ای زد و گفت:
«قول میدم هیچوقت تنهات نذارم. قول میدم تا آخر عمرم دوست داشته باشم و نذارم اذیت بشی.»

زیاد طول نکشید که به علت تغذیه مناسبی که مادرش برای او در نظر گرفته بود، رشدش به حالت عادی برگشت و بزرگ و بزرگتر شد. دیگر نمی‌توانست پاهایش را در گهواره باز نگه دارد. با این حال باز هم شبها در آن می‌خوابید و صحبتهای پدر و مادر هم برای منصرف کردنش اثری نداشت.
تا اینکه کودک دیگری از راه رسید. همیشه دوست داشت یک خواهر کوچولوی قشنگ داشته باشد و خدا هم او را به آرزویش رساند. اما به محض بازگشت مادر از بیمارستان، چیزی شنید که تمام بدنش را لرزاند. گهواره‌اش، تنها دوستش، همانی که تکانهای شبانه‌اش لالایی بود و تکانهای صبحش نوازش، همانی که عصرها در آغوشش درد و دل می کرد و برای او از آرزوهایش می‌گفت. می‌خواستند گهواره‌اش را به اتاق خواهرش ببرند و به جای آن برای او تخت بگیرند. در یک دو راهی مانده بود. از یک طرف باید به فکر خواهرش باشد و از طرف دیگر می‌خواست به قولی که به گهواره‌اش داده بود عمل کند. چاره‌ای نداشت. حداقل تا بزرگتر شدن خواهرش باید از گهواره‌اش جدا می‌ماند. باید باور می‌کرد که دیگر بزرگ شده است. باید....

کودکان، بایدها را دوست ندارند. چیز ِ زیادی هم نمی‌خواهند، فقط آرامش. آنها آرامش را در خواسته ها و آروزهای کوچکشان می‌بینند.

/ 24 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبنم

نميدونم وبلاگ هالالم چرا خيلی وقته واسم باز نميشه.... خيلی اعصابم خورده.. موندم بی خبر ازش

شبنم

من چون تاحالا بهش ميلی نزدم آدرس ميلشو ندارم... اگه لطف کنی بهم بدی ممنون ميشم امير جان

رها

کودک من به دنبال آرامش حتی آرزوهای کوچکش رو ناديده ميگيره...اين سخت ترين دوران کودکی منه وقتی که فکر ميکنم بزرگ شدم

آبجی ترين آبجي(دختر بارانی)

هميشه موندن با چيزهايی که دوستشون داريم نشونه ی عشق و رها کردن اونها نشونه ی دوست نداشتن ِ ما نيست.دوست داشتن ِواقعی رو فاصله کم رنگ نمی کنه .اون هم فاصله ی اتاق ما با خواهرمون

cursed shadow

خطر را سبک و سنگین می کنم. سکوتم بی دلیل نیست، بفهم اينو.

cursed shadow

خطر را سبک و سنگین می کنم. سکوتم بی دلیل نیست، بفهم اينو.

مريم ...

سلامی دوباره... با مشق پروازی دگرگونه منتظرم!