می‌نويسم ... از تو

این رد پاها
بودنم را فریاد می کنند
آری!
من اینجایم
این سوی ساحل
همان سویی که توایستاده‌ای
پا به پای رد پای تو
و به خدای همین دریا قسم
با تو بودن را
از ابتدای هست شدنت
تا تایی که نمی دانم در کدام بی نهایت سرگردان است
می خواهم

/ 27 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات تلخ

عجب هوای ابريه قشنگی . بهتره نوشته هامون رو بذاريم کنار و سری به ابرها بزنیم .

نيمرخ

آمد دوباره مهتاب لا لا

منصور

مثل یک یاس که در باور شب می روید یا چو شب بو که نسیم نفسش باغ را می بوید من تو را می فهمم و دل پنجره را سوی دلتنگی تو می گشایم که تو مهتاب شوی وبتابی بر شمع یا چو باران بنشینی آسان لب یک گلدان عشق که تورا می خواند.. سلام منو که فراموش نکردی همونی هستم که بدون اجازه مطالب وبلاگتو به اسم خودم نوشته بودم. الان خيلی خوشحالم که منو بخشيدی. منم همون روزی که کامنتتو ديدم منبع اون داستانو نوشتم. تصميم گرفتم هميشه بهت سر بزنم و نوشته هاتو به موقع بخونم موفق باشی <<منصور>>

محسن

فقط بی نهايت است که اميدوارم نگه ميدارد ...

سپيده

سلام اهنگ وبلاگت منو از خاطرات کودکيم گفتو گفت ممنون که اومدی

آدم برفي

اي بابا اينكاره اي آآآآآآآآآ

فرنگيس

سلام ! ممنونم... ساحلی باقی نيست ،‌ همه دريای جنون ...