او آنجا چه می كرد؟ او كه هیچ نبود!

پشت هیچستان .. خود را جستجو می كردم .. که او را یافتم.
پس به جرم هیچ نبودن .. اخراج شدم.

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آيدا

هزار تا کار دارم و نمی خوام فکر کنم به چيز هايی خاليم می کنن و سست...بايد تا شب دووم بيارم....

ننه سرما

ای ننه قربونت بشم هر کی خودشو بشناسه/ «خدا»ی خودشم می شناسه

اسما

اون پی کی مي گشته؟ حالا خوبه تو ميری دنبال خودت ،من ميخوام نشونی مو بدم به کسی اون پيدام کنه!

اسما

راستی منم که همپای اون ميشم! وقتی که دست ميزنن واسم اون ميره!ــــــــ

مهرآئين

گوشم به راه تا که خبر ميدهد زدوست...صاحب خبر بيامد و من بيخبر شدم....

رها

منم خيلی وقته به اين هيچ فکر ميکنم.چطور ميشه که هيچ همه چيز ميشه؟تمام چيزی که آدمی بايد و ميخواد که داشته باشه.همين هيچی که دنيای يک آدم رو در دل خودش جای داده.

فانوس

چه تناقض با شکوهی يافتن در هيچستان يافتن او خود و يا هر چيزی

فانوس

می دونی چند وقته اینجا می اومدم و نمی نوشتم ؟ هر چند هنوز رو به راه نيستم ولی دلتنگ نوشته هات بودم و هستم و خواهم بود داداش کوچولوت

هما

خوبه که اقلا دست خالی بيرونت نکردند... می دونی گاهی از بيرون فکر می کنند که دستت پره و تو را از حق هيچ بودنت محروم می کنند....