روزی که خاطره شد ( قسمت دوم )

سلام به همه.
قبل از خوندن داستان بايد بگم که اين داستان، روی ديگه‌ی داستان اول و نوشته‌ی هلال ِ عزيز ِ.

¤ ¤ ¤

تک و تنها، آن وقت شب، وسط اتوبان بودم. تا می توانستم قدم هایم را تندتر و بلندتر برمی داشتم. اتوبان شلوغ بود. ماشین ها به سرعت می آمدند و رد می شدند و هیچ کدامشان تاکسی نبودند یا تاکسی های پر و سرنشین دار. گاهی یکی از آنها سرعت اش را کم می کرد و برایم بوق می زد. از فرط ترس و عصبانیت حتی نگاه هم نمی کردم تا مبادا پیش خودش فکر کند ظاهرش را پسند نکرده ام. همانطور سرم را انداخته بودم پایین و تقریبا می دویدم. اما به کجا؟ نمی دانستم. راه خانه ام را گم کرده بودم.
می ترسیدم. از اینکه دیر وقت بود، از اینکه تنها بودم و از اینکه گم شده بودم. هر چه می رفتم مسیر خانه را پیدا نمی کردم. نیم ساعتی می شد که سر پیچی به اشتباه از آن تاکسی زرد پیاده شده بودم. سومین روزی بود که در آن شهر بزرگ و نا آشنا در خانهء دوستی میهمان بودم و برای سومین شب بود که باز در آن اتوبان شلوغ نتوانسته بودم آدرس دقیق کوچه را به راننده بگویم. شب های قبل هر طور بود بالاخره با کمک و حوصلهء راننده ها، کوچه را پیدا کرده بودیم. اما امشب وقتی راننده شروع کرد به غر زدن به خاطر اینکه نمی توانستم آدرس را به راحتی پیدا کنم٬ گفتم نگه دارد و پیاده شدم و او هم با بی انصافی محض نخواست بگوید با رد شدن از زیر گذر٬ در سمت دیگر اتوبان هستیم و بدون هیچ مکثی با تمام سرعت حرکت کرده بود.
کلاسور توی دستم انگار صد ها تن وزن داشت. وزش باد توی چشم هایم را پر از خار و خاشاک می کرد. کف پاهایم خیلی درد می کرد و بدتر از همه اینکه نگران بودم. گریه ام گرفته بود. اتوبان همان بود. همان مسیر شب های پیش را‌ آمده بودم. کوچه می بایست همان نزدیکی ها باشد اما نبود! هیچ کجا آشنا به نظر نمی‌رسید. هیچ درخت، هیچ پل، هیچ تابلو و علامت. همه چیز و همه جا بیگانه بود. انگار هر چه بیشتر می‌دویدم بیشتر دور می شدم و هر چه بیشتر تقلا می کردم٬ بیشتر گم می شدم.
شب٬ توی خانه وقتی سرم را روی بالش گذاشته بودم تنها یک سوال توی ذهنم بود: چرا راه خانه را گم کرده بودم؟ چطور متوجه نشده بودم که کوچه همان جای خودش٬ اما تنها در آن سوی اتوبان هست و این من هستم که به اشتباه سر از این سو در آورده ام؟ چطور آن همه بی هدف در آن اتوبان شلوغ با ترس و خشم و دلهره٬ این طرف و آن طرف رفته و متوجه مسئله ای این قدر بدیهی نشده بودم؟
این کلمه ها هی توی سرم دور می زدند. گم کردن راه خانه .. گم کردن راه خانه .. گم کردن راه خانه .. اصلا خانهء من کجا بود؟
لحظه ها درست مثل یک فیلم اما رو به عقب در ذهنم جریان داشتند.
تمام ترس و اضطراب آن اتوبان وحشت.
لحظه هایی که در تاکسی بودم و سعی می کردم برای همهء صحبت های تلفن اخیرم٬ پاسخی منطقی پیدا کنم. پاسخی منطقی برای فردی که به اصرار سعی داشت بگوید دیگر در قلبش عشقی به من احساس نمی‌کند. درست با همان اصراری که یک روز گفته بود عشقی که نسبت به من احساس می کند ابدی و الهی است!
در لحظه ها باز هم به عقب برمی گشتم و من هنوز در این فکر بودم که چطور اجازه داده بودم، هم بودن و هم نبودن عشق، اینطور ساده به روحم تحمیل شود.
لحظه ها همین طور عقب تر برمی گشتند. همین طور که داشتم با موبایلم حرف می زدم با بی توجهی تمام به هیاهوی دنیای اطرافم٬ به هوای ابری٬ به بادی که می وزید و آدم های در اطرافم٬ آدم هایی که در کنار و پشت سر و جلوتر از من حرکت می کردند٬ یک تاکسی گرفته بودم.
لحظه ها باز هم عقب می رفتند. توی خیابان تند راه می رفتم و گوشی موبایلم را تا می توانستم روی گوشم فشار می دادم و سعی می کردم در پاسخ بی منطق ترین بهانه های دنیا برای تصمیمی که از پیش گرفته شده و حکمی که یکطرفه صادر شده بود٬ با ویران ترین احساس ها٬ منطقی ترین کلمه ها را پیدا کنم و نمی‌شد. لحظه ها هنوز عقب می رفتند.

وقتی عشق وارد قلب می شود٬ هیچ جایی برای ترس و شک باقی نمی ماند!

خودش بود. بی شک این جمله را امروز صبح روی تکه کاغذی بر زمین پیدا کرده و بی دلیل احساس کرده بودم پیامی برایم دارد. حالا داشتم می فهمیدم. فورا برخاستم و به طرف کلاسورم رفتم. اما کاغذ توی کلاسورم نبود. هر چه گشتم٬ توی جیب های کلاسور٬ لای کتاب هایم٬ نبود. کلمه ها را هنوز به یاد داشتم. حالا هر بار که تکرارش می کردم بیشتر می فهمیدم.
اینکه چرا گم شده بودم،
اینکه خانهء حقیقی ام کجا بود،
اینکه چرا باید عشق را اینگونه تجربه می کردم
و آن کاغذ..
بی شک٬ آن نوشته این بار هم صاحبی جز آنکه او را یافته بود٬ نداشت.

¤ ¤ ¤

هلال جان! گفتی به داستان من تعلق داشت. پس بايد جزئی از همين جا و به اسمی که خودت گذاشتی ثبت میشد. برای هميشه‌ی اينجا و هميشه‌ی دلم. ممنون عزيز. به خاطر همه چيز ممنون.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

صاحب بلاگ اول شدنش با پارتيه !!!! قبوووول نيست!

مريم

نمی دونم چرا ياد اين متن شل سيلور استاين افتادم .... . . . It went from so good … to so bad … so soon So good , so good , to so bad , so soon But nobady told me , so I never know It goes from so good , to so bad , so soon It went from sunshine… to shadows … to rain It went from passion … to pleasure … to pain From singing sweet love songs , to cryin’ the blues So good … to so bad … so soon It started with words like forever And went from always , to sometimes , to never From give me some lovin’ … to give me some room So good … to so bad … so soon It went from so good … to so bad … so soon So good , to so bad , so soon If nobady’s told you , it’s time that you know It goes from so good , to so bad , to so bad , so soon So good , to so bad , so soon

هلال

من حالا هم نمی تونم نظری بدم . فقط می خوام بدونی اون شب توی اتوبان گريه نکردم . عصبانی بودم و می ترسيدم و گريه ام گرفته بود اما گريه نکردم ... اما همون شب بعد شنیدن داستان چرا ... و امشب ... من هم ممنونم ... به خاطر اين همه زيبايی ... به خاطر اين همه خوبی ... به خاطر اين همه آدم ها و لحظه های باارزشی که در پشت سر و کنار و جلو تر از اون دخترک نادون بودند و او نمی فهميد چرا که به قول سایهء عزیز در در دل خود ، در نگاه خود ، عقاید خود ، و افکار خود گم بود ... در اون همه ( خود ) ای که گرفتارش بود ... خوشحالم به خاطر اون کاغذ و نوشته ای که شايد همين طور دست به دست در جريان بوده و هست در دست هایی که مطلقا صاحبانش کسانی جز اون ها نيستند ... خوشحالم به خاطر اينکه اون دخترک که بالاخره اين رو فهميد ... و خوشحالم به خاطر روز و روزهايی که خاطره شدند ... بهترين خاطره ... و باز هم ممنونم ...

هلال

امشب عجب جالب شده اينجا و اين همه پارتی بازی ! ... تا به حال نشده بود برای داشتان خودم نظر بدم ولی حالا که می خونم می بينم کم ايراد هم نيست ! ... اگر می دونستم قرار هست پستی از حد بی نهايت بشه ٬ بيشتر دقت می کردم و کمی دستکاری اش می کردم ... بی تعارف بگم اومده بودم برای سایهء عزیز چند سطری بنويسم که مطلب رو ديدم . هم ذوق زده شدم و هم دستپاچه و هم ... نمی شه گفت ... بعضی حس ها چموش تر از اون هستن که بشه با کلمه ها گيرشون انداخت ... برای سايه در همون پست قبلی می نويسم . باز هم ممنونم به خاطر پستی که به نوشته هام اختصاص دادی ٬ به خاطر لطف و محبت ات ٬ و به خاطر روزی که خاطره شد ...

مريم

بابا شما ها ديگه کی هستين ! يه همچين کاری رو راه بندازين کلاْ ! يکی شورع کنه، بقيه تکه‌های ديگه‌اش رو بنويسن ! فکر کنم بتونين فيلم‌نامه نويس خوبی بشين هااااا

راش

سلام شما به راش دعوت شديد

فرنگیس

جالب يود خيلی ! ايده ی خوبيه ، که بشه اين فرصت رو به خودت بدی که حداقل آخر بعضی چيزها رو با بقیه سهيم بشی ... دست دوتاتون درد نکنه...

سايه و شهرام

سايه که خونده بوده.منم خوندم.خيلی قشنگ بود.اگه تونستین بازم از اين کارا کنيد.ما هم اگه اشکال نداره اين رو بهش اضافه ميکنيم: روی اول) چند ساعتی بود که با خودم سر اینکه چی توی کارت پستالش بنویسم کلنجار می رفتم که يه تيکه کاغذ رو باد چسبوند به جلوی کفشم.خوندمش.خيلی به دلم نشست.همون رو نوشتم. روی دوم) امون ندادم پستچی از در خونه بره.زود پاکت رو باز کردم تا ببينم کارت پستالی که گفته بود ميفرسته چيه.جدا قشنگ بود.عکس کوير و تيکه ابری که توی آسمونش داشت.پشتش هم نوشته بود:وقتی عشق وارد قلب می شود٬ هیچ جایی برای ترس و شک باقی نمی ماند!

نوشين

miduni neveshtehat mahsharan aksareshuno khundam dadashetuno un derakhte sib chera dustetun unjuri shod??? vaghean mahshar bud kheyli khosh gozasht behem