تصميم

لطافت و خنكی بعدازظهر پاییزی، نغمه سرایی تعریف، صدای ضربان ساعت و قلم این یار و یاور همیشگی تنهایی من...

چندانكـه گفتــم غـــم بــا طبیبــان           درمـان نكردنــد مســكین غریبان
آن گل كه هردم در دست بادیست            گـــو شـــرم بـــادش از عندلیبـان
یــــارب امــــان ده تـــا بــــاز بینــــد           چشـــــم محبــــــان روی حبیبـان
درج محــبت بـر مهــر خـود نـیسـت           یــــــارب مبــــــادا كـــــــام رقیبـان
ای منعــم آخــر بــر خــوان جــودت           تـــا چنـــد باشـــیم از بــی نصیبان
حافـــظ نگشـتی شــیدای گیتــی            گــــر مـی شـــنیدی پنــــد ادیبان

*****

هوس آغوش گرمش رو كرده بودم. با وجود اینكه 2 سال میشد كه بیتا از پیشم رفته بود ولی یاد و خاطراتش همیشه با من بود. لباسم رو پوشیدم تا سر خاكش برم و از این نامردی كه در حقم كرده و من رو تنها گذاشته بود بهش گله كنم.
ماشین روشن كردم و راه افتادم. به چهار كه رسیدم چراق قرمز شد. نگاهم به اونطرف خیابون افتاد. خودش بود؟ آره نگار بود. آرایش غلیظی كرده بود. رو حساب آشنایی كه از دوران كودكی باهاش داشتم، زیبایی واقعیش رو از زیر اون زیبایی ظاهری دیدم و شناختمش. منتظر ماشین بود.
چراغ كه سبز شد، سریع حركت كردم و به همراه بوق ممتد، جلوی پاش ترمز كردم. من رو ندیده بود و برای همین ناراحت روش رو به سمت دیگه ای كرد. به ناچار در رو باز كردم و از ماشین پیاده شدم. من رو كه دید جا خورد. سلام آرومی گفت و به زمین خیره شد. سلام كردم و گفتم:
ـ خوبی نگار خانوم. سوار شو می رسونمت.
ـ ممنون. مزاحم نمیشم.
ـ مزاحم چیه. سوار شو.
این رو گفتم و سوار شدم. او هم با حالتی مخلوط از شك و خجالت سوار شد:
ـ خوب، چه خبر؟ كجا تشریف می بری؟
ـ عروسی یكی از دوستام. میرم سمت سید خندان.
ـ چه خوب. همیشه به شادی. اتفاقا مسیر منم از اونوره.
ـ ممنون. لطف می كنید.
ـ  مادر خوب هستن؟
ـ بد نیست. اونم دیگه پادرد داره زمین گیرش میكنه.
ـ ایشالله خوب بشن. هنوز شوهر نكردی؟
این رو كه شنید سرخ شد و نگاهش رو به نوك پاهاش انداخت و با لحنی آهسته گفت:
ـ نه هنوز.
با این سوال خیلی از خودم بدم اومد. حرف بی مربوطی زدم. آدرس رو ازش پرسیدم و هیچكدوم دیگه حرفی نزدیم.
توی اون سكوت خاطرات خوش دوران كودكی ام رو كه با نگار اینا همسایه بودیم و با هم بازی می كردیم و توی سرو كله هم می زدیم به یاد آوردم. شاید نگار هم در اون لحظه داشت به همون دوران فكر می كرد.
داشتم از خودم می پرسیدم كه چرا وقتی بزرگ شدم هیچوقت ندیده بودمش و برای ازدواج به اون فكر نكرده بودم، كه رسیدیم.
ـ لطف كردید.
ـ خواهش می كنم. خوشحال شدم دیدمت. سلام برسون.
ـ سلامت باشید. خداحافظ.
ـ به سلامت.
...
وقتی از سر خاك بر می گشتم، یه نیروی تازه ای رو توی خودم احساس می كردم. نیرویی كه امیدم رو به آینده بیشتر می كرد.
تصمیمم رو گرفته بودم. حتما بیتا هم از این تصمیم خوشحال می شد. به سمت خونه مادرم رفتم تا ازش بخوام كه برام بره خواستگاری نگار.

/ 40 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام دوست عزيز .....خسته نباشي اميدوارم كه تندرست باشي و با نشاط.....بلاخره چي شد جواب مثبت گرفتي .....مبارك باشه انشاا...

فاضل

سلام...عزيز دل برادر...شرمنده امير جان...چند وقتيه رفتم توی يه فکرهای خاص...توی همون وادی که توی آخرين مطلب وبلاگم نوشتم...پيش مياد ديگه...اين يکی داستانتم قشنگه...يعنی به روزه...جوون پسنده...مبارک صاحبش...قربانت...موفق باشی...

حیات خلوت

سلام... به روز نشديد هنوز! اومدم دوباره هم خوندم ... باز همون قشنگيه سابق رو داشت... :) سبز باشی. يا علی

ياس دختري خاكي

تا حالا شده از شدت عشق به چيزی از اون متنفر باشی ................بعد از ظهر پاييز داغونم ميکنه ...پاييز نفرت انگيزه .مخصوصا پاييز امسال......کلبم منتظرته تو اين بعد ازظهر پاييزی

مهسا و محمد

سلام...آقا امير ..خوبين.به سلامتی مبارکه......ما هم آپ کرديم منتظريم...

كرگدن

متاسفم اگر بيشه ام پاسخی به اميد و هيجانت نداد./شاد باشی./سپاس از گذرت.

ye gharibeh

سلام.../// ممنون از گذرت.../// خوشحال می شم که به ياد من هم هستيد.../// شاد باشيد و هميشه سلامت.../// تا بعدی بهتر...

علی

سلام ... مرسی سر زدی ...... ببخشيد دير اومدم .... خيلی سرم شلوغه .... کلی درس ريخته سرم ......

jalleh

سلام اميدوارم به غريبه ها هم اجلزه بدی نظر بدن؟! يادم باشه به تمام دختر های احمقی که وقتی اسم ازدواج می آد خوب بلدن قرمز بشن آدرستو بدم! هم وطن عزيز صميمانه ژژپيشنهاد می کنم نوشتن رو بی خيال بشی!!!