من مانده ام تنهای تنها...

نمی تونم خودم رو جای اونها فرض كنم. چون هیچوقت نمی تونم به طور كامل بفهمم چه حالی دارن.
وقتی امروز از یكیشون پرسیدم: «چه خبر؟» و برگشت گفت: «خبرا پیش شماهاست كه پا دارین. راه میرین. هرجا می خواین میرین ...» یه لحظه با خودم فكر كردم كه بعضی وقتها چقدر راحت نعمت سلامتی رو فراموش می كنیم.
امروز صادق(چقدر این پسر گله) كلی از روابط و محدودیتها صحبت كرد. نمی دونی وقتی گفت:  «مگه ما قرار تا چند سال زنده بمونیم كه ...» داشتم میمردم. یه غمی توی چشماش نشسته بود كه نگو. حواسم به نگاهش بود. امروز همه اش منتظر بود. وقتی برادراش اومدن خیالم راحت شد ما كه میریم تنها نیست.

*****

نمی دونم
به خاطر اشك های تو
به خاطر غمی که توی نگاه صادق نشسته بود
به خاطر صدای پر از درد ایرج بسطامی
به خاطر غروب جمعه كه به اندازه تموم سالهای عمر آدم عمق داره
به خاطر سنگینی بعضی نگاه هایی كه امروز داشتن دیدنم رو تحمل می كردن
دلم بارون می خواست و خدا هم دریغ نكرد.

*****

خدایا شكرت

/ 37 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمود

انسانها دو دسته اند:بيدارانی که در ميان تاريکی ميزيند وخفتگانی که در نور سر ميکنند...

~.: A SH I K :.~

خيلی بی معرفتی آقای امير ... واسم که کامنت نذاشتی هيچی ... لينکم رو هم عوض نکردی ... باشه آقا نوبت ما هم ميرسه ما هم خدايی داريم .. مثل نوشتت منم از خدا می خوام که شامپو بره تو چشمات .. حالا که بد قولی کردی بايد لو گو مو بذاری ... زود!!!!!!!!!!!!!! بدرود!

nedasmaida

باور کن...........اینجا تنها جایی که خیلی به دلم نشست يا الله آهای ای اهالی سرزمين خاک بيهوده دنبال چه ميگرديد؟ آن چه پی اش هستيد در کنار شماست! نگاه کنيد: خوشبختی بوی همان نار نگيست که پدر با آ رامش تام در شبهای سرد زمستان ميخورد. خوشبختی لبخند مادر است از سر رضايت. خوشبختی مهربانی پدر است که آن را در صدايش خلاصه ميکند وسحرگاه تو را برای خوردن صبحانه بيدار ميکند و نويد نان تازه را ميدهد. خوشبختی لبخند رضايت است از سر پيروزی پس از جنگی سخت !

پیامی برای صادق

خوشبختی قطره اشک شوقی است پس از سالها اشک غم ريختن! خوشبختی... نان وپنيری است که در سفره خودمان می خوريم! خوشبختی دستهای توست... چون هنوز ميتوانی دستی پر تمنا را در دست بگيری! خوشبختی... زبان توست چون ميتوانی فرياد بزنی ((من هستم))! خوشبختی پاهای توست ... چون ميتوانی بروی بی آنکه بلنگی... به چشمهايت نگاه کن ... خوشبختی چشمهای توست اگر آنگونه که هست ببينی! خوشبختی ...قرنهاست که در آسمان است ودل گيراست چون نمی بينيمش خوشبختی از رگ گردن به ما نزديک تر است مثل خدا آهای ای اهالی سرزمين خوشبختی...

پیامی برای صادق

۲ تاش هست...نميشد توی ۱ کامنت نوشت....مرسی...در پناه حق

بهشت

بنام خدا سلامبزرگوار...اميدوارم خوب وسلامت باشی....آغاز ولايت آقا امام زمان رو تبريک ميگم...التماس دعا يا علی

seth

يادمه سالها پيش يه نمايش بازی ميکردم در شيراز به اسم عشق آباد.يه شب يه اتوبوس پر از بيمارای تالاسمی اومدن و کار رو ديدن.البته وقتی که ميگی بيمار تالاسمی يعنی اينکه همه زير ۱۷ ۱۸ سال دارن.برگشتن چون با دکتراشون دوست بودم با اتوبوس همراهشون رفتم.بس زبونا دفتر خاطراتشاونو ميدادن که براشون امضا کنم.اشک توی دلم جمع شده بود گرچه تمام مدت داشتم از خنده روده برشون ميکردم.... سخته و غريب ميدونم.ولی خوب مگه از اين دنيا کثيف تر و نامردترهم داريم؟

shabnam

آن روز / يکی از هفت روز زيبای خدا/وقتی خدا ميان مردم دل قسمت ميکرد/من در کوچه ی پايينی سنگريزه جمع ميکردم از روی زمين/ تا مبادا روزی بازهای مهاجر تو را بيندازند/ قمری کوچک دل من.

shabnam

کميتش زياد مهم نيست/ آخه..هر بار بارون خواستی بيا شهر ما/مثل هميشه عالی بود گل من.

lyda

بازم بارون بازم بارون می شينم کنار پنجره عبور قطره ها در مرز بی کسی ها رو نگاه می کنم عجب حکايتی است