تا اینكه امروز ...

چند وقتی ست كه به یاد معلم دلسوز كلاس پنجم ابتدایی ام افتاده ام. امیدوارم هر جا كه هست سالم و سلامت باشه. این داستان رو به او ؛ اولین كسی كه به نوشتنم هدف داد ؛ هديه می کنم.

*******

راه رفتن برایم مشكل شده بود. حتی عصا هم نمی تونست كمك مطمئنی برام باشه. به هر زحمتی بود از پله ها بالا رفتم و خودم رو به دفتر رسوندم. در رو كه باز كردم، یكه خوردم. همه سرحال و جوون بودن و فقط من پیر شده بودم. سلام كه كردم، همه خیلی عادی جواب دادن و با من احوال پرسی كردن. انگار نه انگار كه من عوض شدم. به روی خودم نیاوردم و رفتم روی صندلی همیشگیم نشستم.
هنوز نفسم جا نیومده بود كه از بخت بدم یوسف اومد. هیچوقت از دست آزار و اذیتهای اون آسایش نداشتم. یه راست اومد سمت من و سلام علیك غلیظی گفت و خیلی مودب نشست كنارم. از این حركتش بیشتر حالم گرفته شد، چون هر وقت خیلی باادب می شد، حتما یه بلایی سرم می اومد كه یا دفتر عین بمب می تركید یا جلوی شاگردام آبروم می رفت.
زنگ كه خورد، خطر اول از سرم رد شد و توی دفتر اتفاقی برام نیافتاد. یوسف جلوی پام بلند شد و عصام رو آورد و داد دستم و كمكم كرد كه بلند شم. دستم رو گرفت و تا دم در كلاس همراه من اومد. به كلاس كه رسیدیم همونطور كه دست من توی دستش بود، رو كرد بهم و گفت:
ـ من شرمنده ام. این چند وقته خیلی اذیتت كردم. حلالم كن.
خنده ام گرفته بود، یوسف و معذرت خواهی. یه نگاه به صورتش انداختم تا ببینم خودش یا نه. خودش بود ولی توی چشمش یه برقی بود كه تا به حال ندیده بودم. گفتم:
ـ یوسف جان، من از تو چیزی به دل نگرفتم. راستش رو بخوای به كارهات عادت كردم.
تبسمی به چهره اش نشست و دستم رو رها كرد و بدون خداحافظی رفت. توی كلاس كه رفتم حالم یه جوری شد. پشت میز نشستم و سرم روی میز گذاشتم و به كارهای یوسف فكر كردم. اون نگاه، این حركات ، ... . از بی جواب موندن سؤالاتم خسته شدم و برای چند ثانیه به خواب رفتم.
چشمم رو كه باز كردم، دیدم توی خونه هستم و فهمیدم كه روی مبل به خواب رفته ام و همه اینها رو تو خواب دیدم.
داشتم به خوابی كه دیده بودم فكر می كردم كه زنگ تلفن افكارم رو پاره كرد. گوشی رو برداشتم. آقای موسوی مدیر مدرسه بود. وقتی خبر تصادف و مرگ یوسف رو به من داد، دیگه چیزی نفهمیدم....
از اون خواب و اون حادثه 25 سال گذشت تا اینكه امروز ...
با اصرار یكی از اقوام به كار در یك مدرسه غیرانتفاعی تمایل نشون داده بودم تا اینكه امروز بعد از گذشت نزدیك به دوهفته از شروع مدرسه ها به كار دعوت شدم. به زحمت خودم به مدرسه رسوندم. وارد دفتر كه شدم، سلام علیكی با بقیه معلمها كردم و یكی از اونها كه از همه جوونتر بود به استقبالم اومد و كمكم كرد تا بشینم . بعد از كمی استراحت و گفتگو با مدیر مدرسه با شنیدن سر و صدای كلاس رفتن بچه ها، بلند شدم تا به سر كلاسم برم كه دوباره اون جوون بلند شد و دستم رو گرفت وتا دم در كلاس من رو همراهی كرد. به كلاس كه رسیدیم همونطور كه دستم توی دستش بود گفتم:
ـ پسرم! خیلی لطف كردی. ممنونم. میشه بدونم اسم شما چیه تا بیشتر با هم آشنا بشیم.
تبسمی كرد و گفت:
ـ مسعودی هستم، مجید مسعودی.
به چشماش كه خیره شدم جا خوردم. همون برق بود. برقی كه 25 سال پیش توی خواب در نگاه یوسف دیده بودم. یوسف مسعودی!!!

/ 37 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
from the heaven

اميرخان ببخشين دير اومدم سر زدم اين اينترنتو که کشتم زودترتر ميام. قصه ی عجيبی بود!!! قشنگم بود. خيلی هم جالب بود. آپيدم.

توکا

سلام .. مثل هميشه عالی بود .

كرگدن

يعنی قراره من اين رو جدی بخونم و جدی نظر بدم؟ در مورد روياهای صادقانه؟ خب از اين اتفاق ها کم نيست و اونها که روح رو باور ندارن با درک يا صحت اين داستان ها دچار مشکل ميشن. من چيزی رو که حس می کنم نمی تونم به قالب عقل بگنجونم!// شاد و پاينده باشی.

mahla

داستان جالبی بود.......گاهی اتفاقهايی در زندگی پيش می ياد که باور کردنشون سخته.......اين هم از اون اتفاقها بود........موفق باشی.......تا بعد.......

samira

سلام چرا آپ نکردين؟

ye gharibeh

آقا امير... سلام.../// آپديتم... و منتظر حضورِ سبزتون...// نماز و روزه هاتون قبول.../// شاد باشی و هميشه سلامت.../ تا بعدی بهتر...

samira

سلام مرسی سر زدين اسم لينکتون رو چی بذارم بگين عوض ميکنم

from the heaven

می بينم که هنوز آپ نکردی. در هر صورت از اين که اومدی طرفای ما ممنون.

asal

سلامup کردم خوشحال ميشم بهم سر بزنی...