فکر می کردیم همه دنیا مال ماست...

همچین راحت خوابیده بود که دوست داشتم ساعتها تماشا کنمش. تا حالا اینطور خوابیدنی ندیده بودم. انقدر از این راحتی و بی خیالیش خوشم اومده بود که دوست داشتم همونطور از پشت محکم بغلش کنم و فشارش بدم. جالبیش این بود که حتی زنگ تلفن هم بیدارش نکرد و تونستم کنارش کلی هم صحبت کنم. با وجود اینکه دوست داشتم اونی که از خواب میاردش بیرون من باشم ولی دلم نیومد و بدون حتی کوچکترین دست زدنی بهش از کنار درخت دور شدم. از دور که درخت رو نگاه کردم، بهش حق دادم که انقدر راحت باشه. آخه اصلا نمیشد از دور دید که یه گربه پشمالو، بی خیال روی شاخهء پایین از یه درخت انقدر بی خیال خوابیده باشه.... D:

/ 9 نظر / 5 بازدید
یاسمن

:) از این ورا! باشد که گربه ای ببینی و به یاد اینجا بیوفتی!

لیدا

این که نکته انحرافی داشت قبول نیست

لاله

کاش یه عکس ازش می گرفتی

اسما

[لبخند]

آقای دیوانه

قبلنا که پیر پسند بودی[نیشخند] حالا گربه پسند شدی؟! داری از دست میری هااااا[چشمک]

مریم

1- بعد مدت ها سلام! 2- شرمنده یه کم بی وفا شدم! دسترسی‌ام به اینترنت و هم چنین وقت آزادم خیلی کم شده! مسئولیت هایم هم زیاد شده! 3- سر کار رفته بودم اساسی!

ایدا

امیر [ساکت]!!!از همین جا دارت می زدم اگر بیدارش می کردی و فشارش می دادی![منتظر]هیچ احدی حق نداره گربه فشار بده جز من!!!بار اخرت باشه مزاحم خوابشون هم می شی!! با کی کلی تلفنی حرف زدی؟؟؟[متفکر]

اسما

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت! فالت بود. شب یلدا بود. مثه هر سال.

حسین

حاج امیر خیلی عالی بود با با رفتی پایتخت زیباتر مینیویسی