فقط يک عکس

از ميان درختها به سختي حركت مي كرد. مه غليظي همه جا را فرا گرفته بود و هوا هر لحظه سردتر مي شد. او راه را گم كرده بود. سرما تمام بدنش را بي حس كرده بود. ديگر توان حركت نداشت.
تكه اي چوب پيدا كرد و كنار تنه كلفت درختي به زمين نشست. سعي كرد با فندكي كه به همراه داشت تكه چوب را مشتعل كند ولي باران چند روز گذشته و رطوبت زياد هوا اجازه اين كار را به او نداد.
سرما داشت او را از پا در مي آورد و بايد كاري مي كرد. به ناچار دفتر خاطرات خود را كه هميشه همراه داشت از جيبش بيرون كشيد. دلش نمي آمد ولي چاره اي نداشت.
با آتش زدن هر صفحه خاطرات آن بر ذهنش نقش مي بست و با خاكستر شدن كاغذ خاطره آن نيز از ذهنش محو مي شد.
بالاخره دفتر به پايان رسيد. ولي هنوز سردش بود. به دنبال كاغذ ديگري گشت. تنها كاغذ باقي مانده براي او ...
وقتي او را يافتند، ساعتها از سرد شدنش مي گذشت. كنار جسدش فندكي نيمه پر و يك خودكار افتاده بود. در دستش عكس دختري زيبا بود. او آخرين رمقش را به صاحب عكس اختصاص داده بود و پشت عكس شعري با خطي لرزان نوشته بود.

پيش يارم سخن از غصه بسيار بگو                              راز دل را بر آن مخزن اسرار بگو

در تنم نيست دگر قدرت ديدار طبيب                            گر برفتي تو ز حال من بيمار بگو

‹‹ برداشتي آزاد از دختر كبريت فروش ››

/ 22 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهشت

بنام خدا دوست خوب سلام خسته نباشی من وب لاگ شما رو در محفل عشاق قرار دادم موفق باشی ياعلی

امیر

سلام امير.... ممنونم که سر زدی . آپديت کردم باز هم بيا

داستان‌گو

اگه از بار احساسي واژه‌هاي داستان‌ت كم كني، چيزي كه مي‌خواي نشون بدي رو بهتر به‌ِش مي‌رسي/.

یاور همیشه مومن

سلام آقا امير باز هم قشنگ نوشتی ولی آخر نگفتی دختر کبريت فروش کيه

لیلا

ســــــــــــــــــــــــــــلام....خوندم وهنوز تو احساسی که بهم بخشيدی غوطه ور...يادمه وقتی جسد بی جانه منو پيدا کردن هيچی نداشتم تو دستم..من آه نگاهی رو داشتم که به طلب ديدنش عمری صبر کردم..نگاهی که هيچ وقت نديدم

ميناي آبي

سلام.داشتم به اين فكر مي كردم كه اگه منم جاي اون بودم عكسو آتيش مي زدم يا نه...راستي دختر كبريت فروشم عاشق بود؟؟....از لينكتم ممنون

parisa

سلام امير جان .فقط ميخواستم بگم قالبت خوشگلتر شده خوش سليقهای.موفق باشی

محمد

سلام. منو ببخش که خیلی دیر کردم... یاد دخترک کبریت فروش بخیر.یه گوشه مردم دنبال خوشی هاشونن یه گوشه یه بچه ... ممنون ازین مطلب قشنگت. کاغذو میشه سوزوند اما ذهنو چیکارش کرد؟

space-man

سلام تو هم کم کم داری از حدش در ميريا!! ما هم تويه سيارمون از اين جور چيز ها داريم هی در ميريم!

بوف کور

مرسی که سر زدی...از هدايت چی خوندی؟بگو تا هر چي ازش نخوندی رو بدم بهت بخونی...راجع به نوشتن خودم هم باشه واسه يه وقت ديگه...