بد و بدخواه ... هرچه کمتر ... بهتر

شدت باران هر لحظه بیشتر می شد اما او بدون توجه به آن، در میان درختها حرکت می کرد و من هم در سکوت به دنبالش می رفتم.
گهگاهی مکثی می کرد و با پای خود برگها را کنار می زد. نمی دانم در جستجوی چه بود. چیزی نپرسیدم. چون صورتش سرخ بود و احتمال می دادم عصبانی باشد.
بعد از حدود بیست دقیقه ای که در عمق جنگل پیش رفتیم، برگشت به سمت من و نگاه تندی بهم انداخت. از نگاهش ترسیدم. تا به حال او را اینگونه ندیده بودم. چند لحظه ای همانطور به من خیره ماند و بعد بی هیچ حرفی به زمین خیره شد و دوباره با پاهایش برگهای زرد و خیس را جا به جا کرد.
کمی جرأت پیدا کردم و آهسته پرسیدم: «مگه من کاری کردم که اینطوری نگام کردی؟»
بدون اینکه سرش را بلند کند یا جستجویش را متوقف کند با لحنی سرد و خشک گفت: « پس این کرمها کجان؟»
مات و مبهوت از این سوالی که پرسیده بود، گفتم: «چی؟»
- «کرمها. مگه نه اینکه وقتی بارون میاد از خاک بیرون میان و راه می افتن تا به یه جای خشک برسن. پس کجان؟»
- «شنیدی من چی پرسیدم؟»
- «آره. تو هم شنیدی؟»
- «آره. آخه کرم برای چی میخوای؟»
- «میخوام بکشمشون.»
- «بکشی؟»
- «آره. ازشون بدم میاد.»
- «حالا چرا امروز و اینجا؟ تو اصلا چت شد یهو؟ از صبح مثل همیشه پای سیستم بودی که! یهو چرا اینجوری کردی؟ کی بورد رو چرا با مشت خورد کردی؟ این چه سرعتی بود توی این هوا و توی این جاده آخه؟»
- «مگه من گفتم باهام بیای؟ برای چی دنبال من راه افتادی؟»
- «خوب ترسیدم بلایی سر خودت بیاری. الانش هم حالت خوب نیست.»
- «خوبم. فقط میخوام چند تا از این کرمها رو گیر بیارم و زیر پاهام لهشون کنم.»
- «بیا برگردیم.»
نگاهی بهم انداخت و برقی در نگاهش نشست. چهره اش آرامتر شد و لبخندی زد و خیلی سریع پیراهنش را درآورد.
- «امیر!!!! چیکار داری میکنی؟ سرده هوا!! سرما می خوری...»
به حرفهایم توجهی نکرد. پیراهنش را به سمت صورتم پرتاب کرد. پیراهن را که کنار زدم، دیدم روی زمین دراز کشیده است.
- «امیر!!!!! خل شدی؟ چرا اینجوری میکنی؟»
رفتم سمتش تا بلندش کنم اما داد زد که جلو نروم. برگها را از زیر کمرش کنار زد و با خنده گفت: «حالا نگاه کن. من این کرمها رو خوب میشناسم. شاید بتونن سرما و خیسی رو یه کاری کنن ولی از شکمشون نمی تونن بگذرن.»
- «یعنی چی؟ پاشو امیر. خیر سرم اومدم دنبالت که مراقبت باشم.»
- «اووووه. کاری نمیکنم که. تو وایسا چند دقیقه. بعد با هم میریم.»
به ساعتم نگاهی کردم.
- «باشه. فقط پنج دقیقه. قبول؟ بعدش بلند میشی مثل بچهء آدم میریم.»
- «باشه. قبول.»
کمی ازش دور شدم. زیر درخت بزرگی نشستم تا حداقل آن چند دقیقه را از این باران تند در امان باشم.
منتظر بودم آن پنج دقیقه تمام شود تا زودتر از آنجا برویم. آن رانندگی سریع، باران، خیس شدنم، سکوت جنگل و سرمایش، و از همه بدتر حال امیر و آن حرکت مضحکش کلافه ام کرده بود.
به ساعتم نگاهی انداختم. چهار دقیقه گذشته بود. دیگر طاقت نداشتم. بلند شدم و به سمت امیر رفتم تا راهی شویم که...
گیج و مبهوت شدم. امیر بدون هیچ ترسی همانطور دراز کشیده بود و دور تا دور کمر لختش هزاران کرم از زمین بیرون آمده بودند و بر روی پوستش خودشان را بالا می کشیدند. برای چند لحظه سرم گیج رفت و زانوهایم شل شد و همانجا نشستم.
- «امیر!! تو رو خدا!!!!!!!!! بلند شو. حالم داره بد میشه.»
- «می بینی؟ دیدی بهت گفتم؟ این عوضیها از شکمشون نمیگذرن.»
اینها را گفت و نشست و کرمهایی را که به کمرش چسبیده بودند جدا کرد. وقتی مطمئن شد دیگه کرمی به بدنش نیست، سریع بلند شد و بی هیچ رحمی و مکثی همهء آنها را زیر لگدهای خود له کرد.

¤ ¤ ¤ ¤ ¤ ¤

پ.ن: بعد از « پلهای انسانی » .. فکر کنم این دومین باری بود .. که با فکر به یه طیف خاص .. از موجودات دو پایی که اصلا ازشون خوشم نمیاد .. مطلبی شاید تا حدودی تند نوشتم.

/ 9 نظر / 3 بازدید
رها

يخ کردم... ياد يکی از شعرهام افتادم که در حالت خيلی بدی نوشته بودمش...که مدت ها بود که فراموش شده بود...بخش کوچکی از اون اين بود: کلاغها از بالای پيشانی چشمانت را نشانه رفته اند طعم اندامت پذيرای کرم ها خواهد شد و قلبت از ضربان ايستاده... واقعا يخ کردم...

ميثم

از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از آن چکید و نامش دل شددر انتظار قدوم سبزتان

سايه

! جالب ؟ ... نه عجيب بود .... شايد هم تا حدی خنده دار ...يعنی از اون خنده هايی که از گريه ...... عزيز ....بماند.

مهرآئين

امير توحالت خوبه؟؟؟؟ فکر کردم فقط خودم قاطی کردم...مراقب خودت باش...ولی وقتی فکرشو ميکنم ميبينم حق داری...بعضی از اين موجودات دو پا حالمو بهم ميزنن...

لاله

من دلم برای اون کرم ها سوخت ... حتی برای اون کرم ها ... و آرزو کردم ای کاش يک کرم بودم تا کمی هم دلم برای خودم می سوخت ... گاهی ما انسان ها با خودمون بی رحم تر از اون کرم ها هستيم ... بد و بد و بدتر ...

Moon

سلام. حس خیلی قشنگی داری و خیلی خوب میتونی با نوشتن بیانش کنی. موفق باشی.

آيدا

نمی خونم......پست اناريه کو پس؟!؟