سرمای استخوان سوز

شب و سرما همنشینان خوبی برای یكدیگر هستند. برای همین است كه زمستان شبهای بلندی دارد. شبهای بلندی كه سرما مچاله ات می كند زیر پتویی و كنج اتاقی و بسته بودن و نبودن پلكهایت را به دست می گیرد و هجوم می برد به درونت و نفوذ می كند در افكارت و رشته های اصلی آن را به دست می گیرد و از سر دلسوزی دست نوازشی بر آنها می كشد و برودت دستهایش آنهایی كه خوابند را بیدار می كند و آنهایی كه فعال و بیدارند را كرخت می سازد و به خواب می كشاند و آنگاه افكار خوابالوده با كندی حركتشان سوخت رسانی دل را كاهش می دهند و نگاه را ضعیف می كنند و گوش را سنگین می سازند و بدن را سست می كنند.
افكار كهنه از اینكه هنوز زنده اند و در خواب به اشتباه فكر می كردند كه مرده اند جان می گیرند و به یاد جولانهای قدیم لك و لکی می كنند و انقدر در تحركشان كج و بی منطق پیش می روند كه حال آدم را به هم می‌زنند و از این به هم ریختن بر جوانی خیالی خود می بالند و باز هم به حركت بی ربط خود ادامه می‌دهند و چشمشان كه به افكار خوابالوده می افتد مثل فرصت طلبی كه فروشگاهی را بی نگهبان و خیابان را بی‌پاسبان دیده است بر آنهایی كه تحت تاثیر سرما چرت می زنند حمله می كنند و از هر كدام تكه ای برمی‌دارند و آن را در جیب كتهای نخ نما شده و شلوارهای رنگ و رو رفته شان مخفی می سازند و دست و جیبشان كه پر شد از لج سالهای بی استفاده بودنشان تا می توانند افكار بی حس شده را به هم می ریزند و در آن گير و دار تازه به یاد دل می افتند و با آن حركت زشتشان كه بی منطقی بیشتری هم به آن اضافه شده راهشان را به سمت دل كج می كنند و به نزدیكی آن كه می رسند گرمایی كه هنوز در دل باقی مانده است آنها را اذیت می كند و كمی عقب می نشینند و دنبال راه چاره می گردند و تا نزدیكی روشنی هوا به جایی نمی رسند و تازه هنگام طلوع آفتاب است كه یكی از میان آنها كه هنوز حافظه اش كپك نزده است به یاد امید می افتد و گرمی دل را از آن می داند و دیگرافكار ژنده پوش احسنت بارانش می كنند و به این فكر نمی كنند كه امید خودش در دل خانه دارد و راه نفوذی به آن نیست مگر آنكه دل اجازه دهد و تا می آیند به خود بجنبند هوا روشن شده است و سرما هم با همنشین خود رفته است و افكار درست گرما در مغز استخوانشان نفوذ می كند و با وجود دردی كه بر تن خود احساس می کنند به آنها حمله‌ور می شوند و تا حدی موفق می شوند و دیگر به ظهر نرسیده پیروز شده اند و آنها را به قرنطینه همیشگی فرستاده اند و مشغول می شوند به سوخت رسانی دوباره به دل و امیدها و آرزوهایش...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پ.ن: اشك كوچولوی لعنتی عزیز، كاش میدونستی توی این هشت ماهی كه آپ نكردی، هر وقت از سر دلتنگی میرم وبلاگت، چقدراز این دور باطلی كه نوشتی می ترسم. كاش می دونستی....

/ 18 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سايه

می گويند کجايش را ديدی؟ ......تازه سرما در راه است !!!

اسما

بی ربط دارم ميگم از اين آپت... يه چيزی داره دلتو ميلرزونه ...نه!...چرا اين حس ولم نميکنه ...

مريم

خوبه وضعت خوبه ! من يکی که احتمالاْ دلم اينقدر گرم نيست که افکار کهنه رو عقب نگه داره ! می‌ره تا عمق عمق وجودم و داغون می‌کنه !

مريم

ببين اين تشبيه‌هات من رو ياد شکسپير انداخت ! پشتش رو بگير که نويسنده‌ی مشهوری می‌شی !

يه آدم كور!

۱ـ عشق یعنی چه؟ ۲ـ نفرت یعنی چه؟ ۳ـ صبر یعنی چه؟ ۴ـ نذر یعنی چه؟ 1ـ امید یعنی چه؟ ۲ـ انتقام یعنی چه؟ ۳ـ غرور یعنی چه؟ ۴ـ معجزه یعنی چه؟ ۱ـ بخشش یعنی چه؟ ۲ـ آرزو یعنی چه؟ ۳ـ از آدم و حوا چه تصویری در ذهن داری؟ ۴ـخوشبختی یعنی چه؟ *** منتظرت هستم.... مياي ديگه؟