عمق ِ رنگ

فاصلهء کوتاهی ست
از در ِ رو به حیاط ِ پشت ِ تخت
تا پنجرهء بالای تخت
و من خوابیده ام
در عبور جریان ِ هوای بین این دو فاصله

جنون ِ سرما
ترسناکتر از خود ِ سرماست
پس غرق در پتو می شوم

در تاریکی ِ آن تار و پودها
فکر می کنم
به همهء نقشهایی که دیده ام
و عبور باد گونهء گذر زمان
که بعضی را کمرنگ تر
و بعضی را پررنگ تر کرده است

گرم می شوم
از تماشای زیبایی ِ پررنگ ترین ها

/ 6 نظر / 3 بازدید
لاله

سلام . حیف نیست بعد این شعر آدم یه کامنت اینچنین تجاری رو ببینه ؟ ... نه ، واقعا حیف نیست ؟؟؟

لاله

چه ساده می تونم تصور کنم این فاصله " از در ِ رو به حیاط ِ پشت ِ تخت تا پنجرهء بالای تخت " رو در زمستون های برفی نقش شده با سفیدترین آدم برفی دنیا ،‌ یا یه حوض آب در تابستونای گرم با چند تا بچه شیطون که توش حس شنا کردن در دریا رو دارن ، آب و آب پاشی ، گرگم به هوا ، دزد و پلیس ، هندونه قاچ کردنا ... نقش های پر رنگ تر هم هست ... می دونم ...

سایه

فاصله یی درکار نیست .... نه بین در اتاق و پنجره ی بالای سرت ... نه بین سرما و گرمای بودنها ... در میان پتویت ... ها کن .... گرما بیداد می کند .[لبخند][گل]

مریم

مریم - خواب زمستونی نمایشگاه چی؟! (من از دنیا عقبم الآن کلاَ)

مریم

وقتی پررنگ‌ترین‌هایت زیبا هستن، یعنی نفرت و کینه تو دلت جایی نداره [لبخند]

اسما،

امیر؟عمق رنگ بود یا عمق سرما؟[لبخند] سرما همیشه خزیدن میاره پیش خودمون.