تو را در دل نقشی جاودان است

تقدیم به حنانه که یکی از دوست داشتنی ترین مخلوقات خداست. شاهزاده کوچولویی که به دوستی و دوست داشتنش افتخار می کنم.

¤ ¤ ¤

کلاس تازه تعطیل شده بود.
دخترکان هر کدام سرزنده و پر شور به سمت گلفروشی و مغازه کناری آن دویدند تا با پولی که از مدتها قبل کنار گذاشته بودند برای مادر خود چیزی بخرند.
در این میان پیرزنی که خریدهای آنروزش به دستش بود به آنها رسید. شلوغی و تحرک زیاد دخترکان باعث شد پیرزن برای عبور از بین آنها مردد بماند.
- مادر میشه کمکتون کنم.
- مادر؟! آره دخترم. میخوام رد بشم ولی میترسم.
- پلاستیکهای این دستتون رو بدین به من تا دستتون خالی بشه.
- بیا دخترم. سنگین نباشه برات؟
- نه مادرجون. حالا دستتون رو بدین به من. بیاین بریم. «بچه ها راه رو باز کنین تا ما رد بشیم. نگار! نگار! به بچه ها بگو برن کنار یه دقیقه»
- خیلی خوب. مریم برو جلوتر. زینب! زینب!!!!!! یه لحظه وایسا سر جات بذار حنانه رد بشه.
- حالا این خانمه کیه حنان؟
- مادربزرگمه.
- شما که اینوری میرین. چرا دروغ میگی؟
- خوب میخواد بره خونه خودشون. دارم وسایلش رو کمکش میبرم.
                                                                   *****
مادر دلش شور می زد. دخترش خیلی وقت پیش باید به خانه می رسید. حدس می زد برای خرید رفته باشد ولی نه که دیگر تا اين اندازه دیر کند.
تا سر خیابان رفت. توی راه نبود. توی خیابون اصلی هم نبود. نه توی گلفروشی کسی بود نه مغازه کناری آن.
دوباره به خانه برگشت. خیلی نگران بود. از توی دفتر تلفن شماره یاسمن را پیدا کرد.
                                                                   *****
گوشی را که گذاشت زنگ در به صدا در آمد.
صورت خسته و قشنگ حنانه را که از توی آیفون دید، نفس راحتی کشید ولی هنوز از نگرانی قلبش تند تند می‌زد.
- سلام
- سلام و.. کجا بودی تا حالا. نمیگی من نگران میشم دختر؟
دختر سرش را پایین انداخت و گفت: میدونم مامانم. ببخشید. ولی آخه..
- آخه بی آخه. تا خونشون باهاش رفتی؟ میخواستی راحت باشیا. تو هم میرفتی!!!
- چی؟ میدونی؟ نخیرم تو نرفتم. از کجا فهمیدی؟
- فکر کردی چی؟ مامان ها همه چی رو میفهمن.
- قربونت برم مامان جونم. I love youuuu.
- خیلی خوب حالا. چرا انقدر دیگه دیر کردی؟ خونه شون دور بود؟
- نه. آخه تو راه یه مغازه بود. وقتی از کنارش رد شدیم، من رو دید که به ویترینش نگاه کردم. وسایل رو که گذاشتم جلو خونشون گفت چیزی میخوای بخری؟ گفتم آره. میخوام واسه مامانم کادو بگیرم. بعد گفتش پس وایسا اینا رو بذارم تو و با هم بریم از همون مغازه یه چیزی بخریم. با من آشناست.
- خوب؟
- هیچی دیگه من اونجا یه کادوی خوشگل براتون خریدم. میخواستم بیام گفت وایسا منم یه چیزی بخرم. اونوقت اون چیزی که خریده بود رو کادو کرد و به زور داد به من. گفت این هم از طرف من به مامانت بخاطر داشتن دختر به این خوبی. می بینی مامان. به من افتخار کن.
- لوس نکن خودت رو ببینم. چرا قبول کردی؟
- به خدا قبول نکرده بودم. دیگه گذاشت تو کیفم و گفت نبری ناراحت میشم.
                                                                   *****
- دوست دارم مامانی. شبت بخیر.
- شب بخیر دختر گلم. منم دوست دارم خوشگلم.
مادر وقتی یاد گربه کوچولوی کادویی دخترش که مثل گربه ی مادرش بود و یاد اون قاب منظره ی خوشگل و مامانی که هدیه اون پیرزن بود افتاد، لبخندی از این تفاوت روی لبش نشست.
حنانه رو بوسید و سرش رو کنار دخترش گذاشت و چشماش رو بست و به قول حنانه به داشتن چنین دختری افتخار کرد.

¤ ¤ ¤

روز مادر و روز زن مبارک

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهزاده کوچولو(حنانه)

عمو جون مثل همه ی داستاناتون قشنگ بود اما چون در باره ی من بود قشنگتر بود امافکر نکنی باهات آشتيم اااا... هنوز قهرم ميدونی چقدر دلم برای ديدنت تنگ شده؟!!!!!!!!! اين بازی رو هم هنوز برام نريختی يادم هست

هلال

روزايی که از مدرسه برمی گشتم ٬ می دونستم تو خونه کسی منتظرم نيست جز عروسک ها و کتاب هام ... راه برگشت رو همراه برو بچه های همسايه با بی ميلی برمی گشتم ... بيشتر وقتا هم تا می رسيدم دم در خونه يادم می اومد که کليد رو جا گذاشته ام و یا بايد تا ساعت ۲.۳۰ که مامان و بابام از اداره برمی گشتن همونجا دم در بمونم ويا فکری به حال خودم بکنم ... اين بود که از رويا و آرش که خونه شون روبروی ما بود ٬ می خواستم يواشکی طوری که هيچکسی تو خونهء اونا متوجه نشه ٬ نردبون شون رو بيارن کوچه ... بعد می پريدم رو پله های نردبون و می رفتم بالا تا پنجرهء راه پله مون که می رفت تا پشت بوم و يکی از مشبک های کوچيک رنگی اش شکسته بود ... دستم رو با احتياط از بين شيشه های تيز می بردم تو و هر طور بود می رسوندم به دستگيرهء پنجره و بازش می کردم ... بعد عين ميمون می پريدم توی خونه و نفس راحتی می کشيدم ... با اینکه کمی خطرناک بود اما به تحسین برو بچه های محل که اون پایین جمع می شدند و با حیرت تماشا می کردند ٬ می ارزيد ... مخصوصا وقتی مثل يک قهرمان از پله ها می اومدم پايين و در خونه رو به روی تشويق هاشون باز می کردم ...

رهگذر

هميشه همه مادر بزرگها به اين مهربونی نيستن ... گاهی وقتها گرگه ی تو قصه ی شنل قرمزی بياد تو دنيای واقعی بايد حواست باشه چون هميشه شکارچی مهربون اماده کمک نيست !

ماه آسمونا

خوش به حال حنانه خانم...منم روز مادرو به همه ی مادرا تبريک می گم...

دختر بارانی

قشنگ بود مثل هميشه فقط چون راجع به حنانه بود قشنگ تر بود وقتی مامان بيدار شد من هنوز نخوابيده بودم.پريدم بغلشو بوسش کردم.دوسش دارممممممممم.بيشتر از اون چيزی که فکرشو و می کنه....

امير

حنانه جان ... چون ميدونم ميای اینجا تا کامنتهای این متن که بخاطر تو اینجاست رو ببينی ... اينجا ميگم ... اميدوارم کلی بهتون خوش گذشته باشه