کلاس(قسمت آخر)

زنگ که خورد باز هم محسن تو فکر بود.
معلم اینبار به سمت محسن رفت و بدون هیچ مقدمه ای پرسید:
« آقا محسن، میشه بگی چیکار کردی که انقدر دنبال راههای بخشیده شدن می گردی؟ »
محسن که فشار روحی زیادی رو داشت تحمل می کرد و دیگه طاقتش تموم شده بود، زد زیر گریه. کمی که سبک شد با حالتی بغض آلود ماجرا رو تعریف کرد.

« اجازه آقا من یه خواهر دارم که چند سال از من بزرگتره. چند هفته پیش من یواشکی با یکی از دوستام رفته بودم پارک. خواهرم هم من رو اونجا دیده بود و به مادرم گفته بود. من هم با ناراحتی از خدا خواستم که یه جوری حال خواهرم رو بگیره.
دو هفته پیش خواهرم با ناراحتی پیش من اومد و گفت:
« تو چیکار کردی؟ »
 من هم گفتم مگه چی شده؟ گفت:
« من چند شبه خواب میبینم که از یه پرتگاه آویزونم و تو به جای اینکه به من کمک کنی یا کسی رو برای کمک بیاری سر جات وایسادی و به من می خندی. »
حرفاش که تموم شد زدم زیر خنده و کلی مسخرش کردم. ولی از اون روز تا حالا خواهرم خیلی حالش خرابه. اون که سر زنده و شاداب بود، چند روزه که مدرسه نمیره و روزها همینطور به یه گوشه خیره میشه و شبها هم دائم با جیغ و فریاد از خواب می پره. من که خودم رو به خاطر این قضیه مقصر میدونم هر چی از خدا می خوام که دیگه اذیتش نکنه به حرف من گوش نمیده. آقا خیلی ناراحتم و به خاطر این بلایی که سر خواهرم اومده خودم رو گناهکار میدونم. شما بگید چیکار کنم که خدا حال خواهرم رو خوب کنه و من رو ببخشه؟؟؟»

معلم کمی فکر کرد و بعد رو به محسن گفت:

« یادت رضا سر کلاس چی گفت؟ »

« نه آقا »

« خدا حق خودش رو می بخشه و اونوقت میمونه حق الناس. هر کسی هم اگه می خواد بقیه ببخشنش باید ببخشه. یعنی تا نبخشیم بخشیده نمیشیم. به نظر من اگه قهر و دشمنی جای بخشش و گذشتمون رو بگیره اون موقع عذاب میشیم. »

/ 1 نظر / 6 بازدید
ریحانه

داستان جالبی بود .... ممنون .... [گل]