ای کاش ...

 از کنار هزار گل رد شده بود و زیبایی هر یک او را مجذوب تر از پیش کرده بود.
به انتهای طرح قالی که رسید نگاهی به کل دار کرد و چهره اش کمی در هم رفت.

«مادر من توی این قالی روح نمی بینم. باغ زیبایست ولی بدون عمق. بیشتر از 20 هزار تومن نمی‌تونم بخرم.»

...

ای کاش نگاهش انقدر عمق داشت که زخم دستهای كوچك و پینه بسته دخترک را می دید.
ای کاش نگاهش انقدر عمق داشت که چشمان خسته و کم سوی مادر دخترک را می دید.
ای کاش نگاهش انقدر عمق داشت که رمان مشکی کنار قاب عکس پدر دخترک را می دید.

 *****

چرا با باغ٫ اين بيداد رفته ست؟                   بهاری نغمه ها٫ از ياد رفته ست؟

چرا ای بـلبـلانِ مانـده خـامـوش                   اميدِ گل شدن٫ بر باد رفته ست؟

«سياوش کسرايي»

/ 19 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
*+*+ ص * د * ف +*+*

مي توان در دفتر خاطرات نوشت که برگ گلي و... در انتهاي هستي در آن لحظه که در عبوديت تمــــام دست از همه چيز و همه کس و ... به تنهايي مطلق ميرسي آيا کورسوي نگاهي به امتداد نور مه آلود که در آن حقيقت سخت معنا ميشود ، نيم نگاهي داريم....منم آپ هستم

غزل

ما آدما عادت داریم چیزایی رو که باید ببینیم نمیبینیم...گلای قرمز قالی نه دستای خونی مادر...ما آدما /آدم نیستیم

nedasmaida

سلام//آره نمی بينن //کاش همه چيز و با دل می ديديم ،کاش از کنارش انقدر تند نمی گذشتيم کاش می ديديم //کاش واسه همون يه ذره ای که می ديديم کجازات نمی شديم حتی به کم محلي،کاش با حرفاشون اذيتنکنن کاش راحت بذارن //خوش باشی

هلال

سلام . يادش به خير ... ابتدايی می خوندم . دوم يا سوم . دايی ممد به خاطر سر و صدای کمانچه اش از طرف مامان بزرگ و خاله هام تبعيد شده بود زير زمين ... وقتایی که بعد از ظهر می رفتم مدرسه ٬ صبح ها اگه می تونستم زود بیدارش کنم ٬ می رفتيم سينما و پارک و بعد کتاب فروشی ... ولی وقتايی که صبح می رفتم مدرسه ٬ برگشتنی با همون روپوش پله ها رو سه تا يکی بدو بدو می رفتم پايين تو زير زمين پيشش که يا کمانچه می زد و يا پای دار قالی اش بود ... قالی ای که می گفت داره برای عروسی اش می بافه ... چه لذتی داشت گره زدن نخ های رنگارنگ رو تن دار .... چه لذتی داشت بوی سيگار دايی ممد وقتی با بوی صفحه های کتاب هایی که همونجا بعد از خوندن می سوزوند قاطی می شد ... چه لذتی داشت صدای ناله کمانچه اش و عطر گلدون هایی که تو اون دو وجب جا پرورش میداد... چه لذتی داشت وقتی مثل يه ادم بزرگ به حسابم می آورد و اجازه می داد پکی به سيگارش بزنم و گرهی به گل های همیشه بر دار قالی اش ...

هلال

می خواستم خيلی چيزا بنويسم ولی ديگه نميتونم ...

اشك كوچولو

سلام .... اول اينكه مي بينم راه افتادي .... ديگه حالا ... مي‌ذاري ...دوم اينكه مي بينم اسم وبلاگ من پيشرفت كرده و يه حركت رو به بالا داشته ...‌(چشمك).... سوم هم اينكه اگه نگاه‌ها عوض مي‌شد كه اون وقت بعضي‌ها نمي‌تونستند بالا نشين بشن و خيلي از بيچاره‌ها هم هنوز اندر خم يه كوچه كه چطوري بتونند كنار آب خالي امشب سر سفره يه چيز ديگه هم جلو بچههاشون بذارند....

یه آدم برفی ( zzzzzz )

روح .... کاش ميشد ازش معنای روح رو پرسيد کاش ميشد ازش می پرسيديم که بی روحی يهنی چی .... من ميگم ای کاش نگاهش انقدر عمق داشت که می فهميد ....... بی حيال بازخ نمی دونم چی بگم .... يا حق تا بعد .....

lyda

باز هم از غم ديرينه ی تاريخ