صحرای فراق

سيلي باد كه به گونه چپم خورد به خود آمدم.
انقدر در افكار خود غوطه ور بودم كه زمان و مكان را از ياد برده بودم. ساعت را نگاه كردم. از ۳.۵ گذشته بود. يعني حدود ۷ ساعت از موقعيكه از سينما بيرون زده بودم مي گذشت. به سينما پناه برده بودم تا شايد حداقل آنجا كمي از فكرش بيرون بيايم، درحاليكه فيلم خود حكايتي از عشقي ناموفق را روايت مي كرد و من را بيشتر در خودم فرو برد.
به اسم خيابان كه نگاه كردم تازه فهميدم چقدر راه آمده ام. خيابان وصال.
وصال، چقدر پرمعنا و چه نزديك. من در دو قدمي وصال بودم در حاليكه كيلومترها از او دورم. اين واژه هميشه آتش هجران را در من دامن مي زند.
از آنجا مي گريزم. به آسمان نگاه كردم تا شايد قشنگي و درخشندگي آن كمي حالم را دگرگون كند، ولي طبيعت نيز با من غريبانه رفتار مي كرد. ابري بزرگ مثل پرده اي جلوي نمايش آسمان شب را گرفته بود.
خيابان بوي سكوت مي داد. هيچكس در آن به چشم نمي خورد. انگار گرد مرگ بر پيكر خسته شهر پاچيده اند. فقط گاه گاهي صداي غلطيدن چيزي در آب اين سكوت مرگ آور را مي شكست.
بايد كاري مي كردم ولي وقتي هيچ راهي نبود چگونه مي توانستم؟
فكرم كار نمي كرد. ديگر چاره اي به جزء هجران و غم يار خوردن نداشتم. اما تا كي؟ شايد تا ابد.
ناچار به خانه برگشتم. آنجا نيز سكوت حكومت داشت. شايد گوش من ديگر توان شنيدن نداشت.
به اتاقم كه رفتم نگاهي به آينه انداختم تا چهره شكست خورده خود را ببينم و به خاطر بسپارم.
گونه چپم سرخ شده بود.

/ 10 نظر / 2 بازدید
محمد

سلام امير جون. آره دم خيابون وصالو سينما و فيلمو فکر و خيال چی مييييشه. منم به روزم.

امیر

سلام امير ...خوبی ... بابا بی خيال سينما ...از گلی چه خبر خوبه ؟ بهش سلام برسون . ليلا هم سلام ميرسونه .. با مرام يه سر هم به من بزن

لیلا

سلاممم..چه چيزايی گفتی!! آدمو به خيال ميبره...راستی به روزززززززززززززززززززم....خوشحال ميشم بيايی..ياحق

یاور همیشه مومن

قشنگ نوشتی ولی باز هم غمگين ... اميدوارم که موفق باش آپديت م شده دوست داشتی بيا پيش ما

parisa

سلام امير جونم. خيليييييی قشنگ مينويسی.داداشی دمت گرم.موفق باشی

!!!MAJENTA

آخی چقدر غمگين ...! من هم آپديتم خوشحال ميشم بيای ...جاري باشيد!!!

Hoda حيات خلوت!

سلام اقا داداش...خوبی؟ بهالاخره تونستم صفحه رو باز کنم! تو هم زدی تو خط دل سوزوندن؟ چه جمله های غم داری بود....نبينم غمت و داداشی ..:) خوش خوش باشی....سبز سبز...يا علی

فاضل

سلام.. بابا اينكاره...يه سرم به ما بزن. منتظرم...

مجتبي

سلام... خوبی. بابا خيلی قشنگ می نويسی به ما هم ياد بده. راستی ترم بعد خوابگاه می گيری ؟؟ اگر خوابگاهی شدی بيا با هم بگيريم. به اميد ديدار...مجتبی حجتی

jalleh

سلام بنده شخصا از اينکه شما روزی نويسنده ی حرفه ای بشويد به کل مايوس شدم ! بايد ۱۰۰۰ سالی به عقب برگرديد شايد معاصر با رومانتيک ها بشويد و کارتان جايگاه نقد پيدا کند ! با وجود اينکه رو به استحاله می رفتيد!