نرگس جادو...

- ممنون. من اینجا پیاده میشم.
- اینجا؟!
- بله.
راننده آهسته پیچید کنار جاده و ماشین رو نگه داشت. مسافرای دیگه ماشین هم تعجب کرده بودن.
- چیزی شده خانم؟
- نه! کرایه من چقدر میشه؟
- قابلی نداره. 1000 تومن.
- بفرمایین.
پیاده شد و در رو بست. راننده با کمی مکث راه افتاد. کرایه اش رو گرفته بود و دیگه براش مهم نبود که اون دختر چرا وسط  جاده کویری پیاده شده.
دختر مات و مبهوت به دور شدن ماشین نگاه کرد. ماشین که از دیدش خارج شد پشتش رو به جاده کرد و روش رو به سمت بیابون گردوند. خورشید داشت خودش رو پایین می کشید. سعی کرد آخر کویر رو با چشماش پیدا کنه. تا چشم کار می کرد خاک بود و تیغهای پراکنده. دوست داشت هرچه زودتر خودش رو توی این عمق بی نهایت گم کنه. آهی کشید و راه افتاد.
به آخر راهش فکر نمی کرد چون ممکن بود پشیمون بشه و برگرده. ساعتها راه رفت. هوا تاریک شده بود. قدمهاش رو تند کرد. دلش برای تنهایی خودش سوخت. نتونست جلوی اشکاش رو بگیره. از شب کویر ترسیده بود اما پشیمون نبود. هوا سرد شده بود. خیلی سرد. بدنش به لرزه افتاده بود اما براش مهم نبود.
آروم شروع کرد شعری رو که یه روز یه نفر با خوندنش همه وجودش رو توی اون غرق کرده بود زمزمه کردن:

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت .. آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر .. وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
آنکه پر نقش زد این دایره‌ی مینایی .. کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

چشمش رو بست و بلندتر خوند.
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت...
بلند و بلندتر...
چشمش رو که باز کرد شعله های آتیش رو کنار خودش دید و یه پالتو که مثل پتو روش انداخته شده بود. صورتش رو گردوند تا بفهمه کجاست و چی شده که چشمش خورد به یه نفر که کنارش نشسته بود. توی همون نگاه اول شناختش. همون جوونی بود که توی ماشین پرسیده بود: چیزی شده خانم؟
- نترسید. برای اذیت نیومدم.
- شما... من... چی شده بود؟ کجا بودم؟ شما اینجا چیکار می کنین؟
- راستش وقتی با اون حال و اونجا پیاده شدین دلم طاقت نیاورد. یه کم دیر پیاده شدم. وقتی رسیدم اونجایی که شما پیاده شده بودین دیگه خورشید داشت غروب می کرد. فکر نمی کردم بتونم پیداتون کنم. مخصوصا وقتی هوا کاملا تاریک شده بود. خسته شده بودم و دیگه داشتم ناامید می شدم که صدای شعر خوندنتون رو از دور شنیدم. دویدم سمت صداتون که داشت کمتر و کمتر می شد. وقتی رسیدم بهتون دیدم روی زمین افتادین و دست و صورتتون سرده سرد بود. دیگه تیغ جمع کردم و این آتیش رو با فندکم روشن کردم. حالا حالتون بهتره؟ گرم شدین؟
- آره. ممنون.
- بازم می پرسم، چیزی شده؟
- خودم هم نمی دونم. اصلا نمی خوام فکر کنم چی شده که اینجام. فقط می دونم دیگه این کار رو نمی کنم.
- خوبه. اصلا کار خوبی نیست. به این فکر نمی کنین جوون مردم وجدانش اجازه نمیده توی این بر و بیابون تنها باشین؟
- بله دیگه. این جوون مردم اولا سیگار میکشه که واقعا خجالت داره و از اون بدتر از فرصت استفاده کرده و هم به صورت من دست زده هم دستم رو گرفته که...
- ببخشید خوب. تا حالا وسط شب توی بیابون به یه دختر بیهوش بر نخورده بودم. هول شدم.
دختر که خجالتی بودن و شوخ بودن پسر رو دید بی اختیار خنده اش گرفت.
- می خندین؟ راستی، می تونم بپرسم اسمتون چیه؟
- آره. نرگس..

¤ ¤ ¤

پ.ن: با تشکر از رادیو پیام به خاطر پخش شعر قشنگ حافظ ( آه از آن نرگس جادو.. ) با صدای استاد شجریان
و
با تشکر از حمید به خاطر ترانه «وایسا دنیا، من میخوام پیاده شم» از رضا صادقی

پ.ن: یه واقعیت؛ خدا همیشه و همه جا مراقب بنده هاش هست.

پ.ن: می خواستم شروع کنم به نوشتن که تو زنگ زدی. وسطش رسیده بودم که علی (اشک خودمون) زنگ زد. آخرین جمله اش رو هم که نوشتم روح الله (برادرزاده نازم) تماس گرفت. سه تا از بهترین عزیزانم.

/ 41 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

جالب بود ..... ولی دلم گرفت...!!!!

شبنم

هنوز تنم بخاطر داستانه پايينی يخه.......اميير اين کار هم مثله بقيه کارهات داستانه کوتاهه يا خاطره ست؟..اينقدر که با احساس مينويسی آدم اصلا نميتونه فرقش رو با واقعيت تشخيص بده...

آقای ديوانه

داستان بعدی رو من می گم! يکی بود يکی نبود... غير از خدا هيچ کسی تنها نبود... همين!

زهرا

سلام.تبريک ميگم دست اقای فضايی و از پشت بستين.انقدر طولانيه که از حوصله من يکی خارجه...................................................................... ..............................................................

صدرا

افسانه ... سرخی غروب پهنای آسمان را پوشانده بود . انسان ، غمگین به سقوط گوی درخشان خورشید در پشت کوه های پوشیده از درختان سر به فلک کشیده چشم دوخته بود . حیوانات در گرد و حلقه زدند و علت غمگین بودنش را جویا شدند . انسان گفت : « می خواهم چشمانی تیز بین و نافذ داشته باشم » عقاب گفت : « چشمان من از آن تو » انسان گفت : « می خواهم گوشهایی تیز و شنوا داشته باشم » خفاش گفت : « شنوایی من برای تو » انسان گفت : « می خواهم نیرومند و قوی باشم » ببر گفت : « قدرتم را به تو هدیه میکنم » انسان گفت : « می خواهم از اسرار درون زمین با خبر شوم » مار گفت : « اسرار آن را در اختیارت میگذارم »

صدرا

انسان چیزی نگفت . برخاست و رفت . حیوانات گفتند دیگر او را غمگین نخواهیم دید . اما ، جغد گفت : « من در وجود انسان حفره یی دیدم که با هیچ چیز پر نمیشود » هزاران سال گذشت . اما هر روز انسان بر فراز بلند ترین نقطه با نگاهی غمگین غروب را نظاره میکرد . زمین گفت : « من دیگر چیزی ندارم تا به تو بدهم . آنچه داشتم در اختیارت گذاشتم ، اما تو هنوز غمی مرموز در عمق نگاهت موج میزند ! » انسان چیزی نگفت . و تنها به آسمان نگاه کرد . آسمان ...

صدرا

چون وبلاگ ندارم اينجا گاهی چيزی ميذارم عيب که نداره ؟ ميدونم ربطی به آپت نداره ولی یه ضرب المثل قدیمی - شاید مال اینکاها باشه - میگه همه کامنت دونی های دنيا وبلاگ منه تقصیر خودت هم هست دیر به دیر آپ میکنی ، مگس میشینه رو وبت داداش کوچولوت

آدم برفي

بازم سلام کجايی ؟؟؟؟؟ يه سوال تکراری اما شايد جديد .. بيا دوست دارم نظرتو بدونم ... منتظرتم تا بعد يا حق