هميشه موضوعی برای لبخند زدن وجود دارد:

    • ديدن دخترک ۳ ساله ای که چادر سفيدش را با دستان کوچکش روی سر خود به سختی نگه داشته و پشت به پشت چادر مشکی مادرش در حرکت است.
    • ديدن راننده ای که در اتوبان برای رد نشدن از روی يک روزنامه زيگزاگ می کشد.
    • ديدن پرنده ای که با استفاده از جريان باد در هوا ساکن ايستاده است.
    • شنيدن اينکه اين ترم ... 03.gif

پ.ن: اگه به خودم قول نداده بودم که ديگه تو مشکلات خم به ابرو نيارم٬ الان اينجا کنار عکس دريا يه روبان سياه زده بودن و درِ اينجا هم برای هميشه بسته شده بود. ولی خوب مردِ و قولش.(دربرخی موارد هم زنِ و قولش )

پ.ن: خم که به ابرو نياورم هيچ قهقهه هم ميزنم. ايناها 18.gif

پ.ن: ممنون که از امتحانام پرسيدين. ولی خوب چه ميشه کرد. فعلا که ديگه به نمره اش نيازی نيست.

پ.ن(البته برای اشک کوچولو) : خيلی مخلصم . من هم دلم برات يه ذره شده. فردا پس فردا ميام ببينمت. تلفن فايده نداره.

******

ماشينی بوق زنان از کنارم گذشت. ناگهان به خود اومدم.

 ـ من اينجا چيکار می کنم؟ اينا کی هستن ديگه؟ چرا اينجوری نگام می کنن؟

ديگه جای ايستادن نبود. کيف و کتابهای ولو شدم رو از روی زمين جمع کردم و زدم به چاک. تا موقعی که توی کوچه نپيچيده بودم ملت همه داشتن نگام می کردن. دعا دعا می کردم آشنا ماشنایی من رو نديده باشن. خودم که هم تعجب کرده بودم هم خنده ام گرفته بود. آدم انقدر گيج که از عرض يه خيابون ۴ متری هم نتونه سالم رد بشه نوبره والله.

تازه داشت چشمام پای تلويزيون گرم می شد که تلفن زنگ زد. من هم که بيشترين تماس رو توی خونه داشتم رفتم ببينم کی می تونه باشه؟

ـ الو٬ بفرمائيد

ـ سلام. آقا محسن

ـ سلام. خودمم. امرتون.

ـ اگه چيزی گم کردی پيش من. نگران نباش. جاش امنه. وقتی تموم شد برات ميارمش.

ـ ببخشيد شما.

ـ بوق بوق بوق ....

دلم يهو رفت کف پام. يعنی چی ممکن بود گم کرده باشم. رفتم سر کيفم. همه وسايلام بود جزء سررسيدم که پر از چرت و پرتای دلم بود. چيزايی واسه چارديواری شخصی خودم.

«وقتی تموم شد».

ديگه تنها نبودم. يه نفر ديگه هم حالا با من بود. بايد منتظر بمونم تا تموم شه.

 ******

زمستان چه زود از راه رسيد. دريغ از يک لباس گرم٬ شعله ای آتش و يا حتی نگاهی آتشين.

دلم تنگِ ز بی ياری              بيا ياور تو يارم باش

ياحق

/ 30 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام - ببينم اين ترم چی ؟ ان شا الله که مشکلی نباشه . / راستی مثل هميشه جالب بود

محمد

سلام...آقا وضع منم همچين تعريفی نداره! اما همیشه یه چیز برای لبخند زدن هست!

asal

اين ترم چی؟؟؟؟؟؟؟اميدوارم هميشه قهقهه بزنی.

توکا

سلام .... داريم به آخر ترم نزديک می شيم ... اوضاع روبراهه ؟؟؟؟؟؟؟ ::) اینجا که اوضاع خراااااااااااابه !! ............. خوش به حالت که از تنهایی درومدی ..

samira

و بازم سلام اميدوارم هرچه زودتر آپ کنی

mobina

بعضی وقتا هم نديدن ها لبخند به لب مياره! وبلاگ بخصوصی داريد. موفق باشيد.

Zendegi-AroOsaki

سلام آقای امير ... يه کم دير شد ميدونم ... آخه مسافرت بودم ... ببخشيد ديگه حالا اومدم ... تازه شم به روزم اگه خواستی بيا ... بدرود!

Ehsan

من هم با شما موافقم که هميشه موضوعی برای لبخند زدن وجود داره...يه موردش شايد همين خنديدن به لباس سفيد طبيعت تو فصل خوشگل زمستون باشه...يا حتی خنديدن به پاييز برای اين که از رفتنش زياد ناراحت نباشه...خيلی خوشحالم با شما آشنا شدم.پيام دوستی من رو هم اگه خواستی بپذير.منتظر حضور سبزت هستم.

فاضل

سلام امير جان...خوبی؟...سلامتی؟....از بچه ها چه خبر؟...باور کن دلم می خواد باز برگردم دانشگاه پيش بچه ها...ولی...چه می شه کرد...امير جان آدرسی رو که برات گذاشتم مرتب سر بزن...البته هنوز وقت نکردم کامل طراحی کنم...ولی می شه انشاالله...در مورد اين مطلبتم اينکه راست گفتی هميشه يه چيزی برای خنديدن وجود داره...ولی امان از اون روزی که آدم نتونه بخنده....انشاالله که هميشه گل لبخند روی لبات باشه...هر موقع خندت نگرفت قيافه اشک کوچولو رو بيار توی ذهنت از خنده دل درد می شی...قربانت...موفق باشی