... سيب ...

از همون ترم اول شروع شد. پایان ترم همه بچه ها دسته جمعی می رفتیم زرین دشت. حمید اینا اونجا یه باغ و یه خونه ویلایی برای تابستونهاشون داشتن. بابای خیلی ماهی داشت. البته از خوبیه خود حمید هم بود که باباش اجازه داده بود هر ترم، بعد از امتحانا، ماها رو ورداره و با قطار بریم باغ و يه هفته بمونیم و کلی خستگی در کنیم و برگردیم. جای خوش آب و هوا و خوش منظره ای بود. از کنار باغشون یه رودخونه بزرگ و قشنگ هم می گذشت، بزرگترین درخت سیب باغ هم درست کنار این رودخونه بود. ماجرایی که میگم هم بر میگرده به همین درخت سیب. از همون اوایل ترم اول انقدر حمید جریان بزرگترین سیب این درخت رو با آب و تاب برامون تعریف کرده بود که دفعه اولی که قرار بود اون درخت رو به بار نشسته ببينیم، یعنی پایان ترم دوم، همه لحظه شماری میکردیم برای ديدنش.جریان این سیب رو هم از زبون باباش برامون گفته بود و خودش هم گفت که شاهد یکی از تاثیراش بوده. اصل موضوع هم این بود که می گفت هر کس بتونه این سیب رو بخوره، به سال بعد نرسیده به وصال کسی میرسه که بهتر از اون براش توی دنيا نیست. یادش بخیر. چقدر دستش انداختیم. باورمون نمیشد آخه. مگه میشد؟
ولی وقتی رضا سال اول اون سیب رو به قیمت پرت شدن توی آب چیند و همونجا توی آب خیس خیس خورد و به ریش هممون خندید، یه تکونی خوردیم. چون به دو ماه نرسیده با نگار آشنا شد و از خوبیهای نگار هم که هرچی بگم، کم گفتم. خلاصه اش که با خوردن یه سیب الان شش ساله که داره توی اوج خوشبختی زندگی می کنه و امسال هم تولد پنج سالگیه پسر کوچولوش رو جشن گرفت. سال بعد یه کم جدی تر  رفتیم برای چیدن سیب. رضا که خرش از پل گذشته بود و کیفش کوک بود فقط دست می زد و برامون مسخره بازی در می آورد. این بار افشین سیب رو چیند و اون هم افتاد توی رودخونه و یه کم طول کشید تا خودش رو بکشه بیرون. تا اومد بیرون همچین با اون دهن بزرگش به سیب بیچاره گاز زد که نصفش رو توی گاز اول خورد. افشین هم بعد از هفت ماه تونست خونوادش رو برای ازدواج با پریسا راضی کنه. همیشه می گفت فقط با پری میتونه خوشبخت بشه. وقتی سیب رو تا ته خورد گفت اگه اونی که اين سيب قراره بهم بده پريسا نباشه این سیب و داستانش دروغه. ولی خوب، همونی شد که باید میشد. ما هم یه شام توپ خوردیم.
خلاصه سال سوم مرتضی و سال چهارم علی. تا اینکه رسیدیم به سال پنجم، سال آخری که همه با هم بودیم. هر کدوم دو ترم هفت و هشت رو با واحدهای کم گذروندیم که بتونیم اون سال رو هم با هم باشیم و برای بار آخر باغ بریم.
حمید هیچوقت توی مراسم سیب چینی شرکت نمیکرد. برامون تعریف کرده بود عاشق بوده و عشقش، که هیچوقت اسمش رو بهمون نگفت، توی تصادف شاخ به شاخ قطار تهران ـ مشهد و پیشوا ـ تهران به طرز دلخراشی مرده.
اون سال قرار گذاشتیم با بچه ها حالا که سال آخره و دیگه شاید موقعیتی پیش نیاد که همدیگر رو ببینیم، حمید رو راضی کنیم که اون هم بیاد و شانسش رو یه بار دیگه امتحان کنه، شاید بتونه یه کم از این حال و هوای افسرده ای که داشت در بیاد. بالاخره با صحبتای طول امتحانای همه مون، قبول کرد.
روز موعود رسید. من مونده بودم و کامبیز و حمید و محسن و یوسف. علی و افشین هم اومده بودن. آب رودخونه که اون سال خروشان تر و بیشتر از همیشه بود، استرس توی آب افتادن سیب رو هم به بقیه هیجانا اضافه کرده بود. بالاخره با سوت افشین شروع کردیم به سمت درخت دویدن. من که همون اول کار با تنه‌ی یوسف نقش زمین شدم و تا اومدم به خودم بجنبم همه بالای درخت بودن. دیگه بی خیال شدم و وایسادم پیش افشین و علی و به جنگ عشقی بچه ها خندیدیم و سه تایی حمید رو تشویق کردیم. کامبیز رفت روی یه شاخه نازک و شاخه شکست و شانس آورد با پا افتاد پایین. یوسف هم اومد زرنگی کنه از یه مسیر دیگه سریعتر بره که گیر کرد بین شاخه ها و از همونجا دنباله کار بقیه بچه ها رو تماشا کرد.
موندن حمید و محسن. مسیری که محسن رفته بود نزدیکتر از مسیر حمید بود و داشت به سیب می رسید که حمید از دو تا شاخه جلوتر شیرجه زد سمت سیب و اون رو کند و خودش با سر رفت سمت آب. هنوز فریاد حمید حمید ما هوا بود که دیدیم از بیرون اومدن حمید خبری نشد. نگران شدیم. دویدیم سمت رودخونه که دیدیم حمید رو داره آب می بره. داد زدیم که خودش رو بکشه بیرون اما مثل اینکه نمی تونست یا نمی شنید. علی که شناش خیلی خوب بود پرید توی جریان تند آب، من و افشین هم تا نفس داشتیم کنار رودخونه رو شروع کردیم به دویدن. وقتی از دور دیدیم علی داره حمید رو میکشه بیرون خیالمون راحت شد و آهسته تر رفتیم سمتشون. وقتی رسیدیم بهشون خشکمون زد. جمجمه حمید از هم باز شده بود و علی که دستش روی نبض حمید بود، داشت مثل بارون گریه می کرد. باورمون نمیشد...
نمی تونم به اون صحنه فکر کنم. ولی هیچوقت دست حمید که اون سیب رو محکم نگه داشته بود یادم نمیره.

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشک کوچولو

سلام امير جون ... ياد اون روز بخير و ياد حميد هم بخير .. خوشبحالش که واقعا توی بازيمون اون برد ....

اشک کوچولو

سلام با مرام .... داستان قشنگی بود ... ببينم نکنه واقعی بود؟؟ خوش باشی و سلامت

آدم برفی

.................. نميدونم چی بگم اما متاسفم .......شايد حميد هم اينجوری به آروزش يا وصال يارش رسيد ......

آدم برفی

آپم داداشی .... بيا خوشحال ميشم تا بعد يا حق

مينای آبی

به عشقش پيوسته....خوش به حالش...کاش می شد منم سيب به دست برم پيش عشقم...حيف

ساحل

نمیدونم.یعنی به خطر کردنش می ارزه؟بديش اينه که اگه لغزشی توی هدفت باشه شايد خود آدم طوريش نشه ولی اون سيب از دست ميره و با جریان شدید آب ميره به ناکجا آباد.

کاکتوس

من!الان امتحان دارم !و بايد اين رو می خوندم!چه طور هم خوندم!آومدم واست کامنت بذارم که بعدا می خونم!يه خط يه خط رفتم بالا!.............

مارال

!what a touching memory بله ! شايد به وصال كسي كه دوست داشت رسيد و ناگزير بقيه رو ترك كرد ...

یاسمن

فقط می شه يه نفس عميق کشيد و چشم ها رو بست و منتظر نور درون بود ..