با هر قدمی که دخترک برمی داشت، قطره اشکی از صورتش روی زمین می افتاد. اما او بی توجه به آن اشکها و آدمهایی که با کنجکاوی یا بی تفاوت از کنارش رد می شدند، به دنبال گم شده اش به هر سمتی از زمین نگاه می کرد و پیش می رفت.

وقتی دخترک با مادرش به خانه رسید، متوجه شده بود که سر تنها عروسکش، ساحل ، بر گردنش نیست. انقدر ساحل را دوست داشت که بدون گفتن کلمه ای به مادرش از خانه بیرون زده و به سمت نانوایی، آخرین جایی که مطمئن بود سر عروسکش را دیده است، دوید. نفس زنان به نانوایی رسیده و آرام از پشت صف خانومها به داخل رفته بود. خیلی دقیق با نگاهش جایی را که روی آردها نشسته بود و ساحل را روی پاهایش گذاشته و برای او لالایی خوانده بود، جستجو کرده بود. از داخل نانوایی که ناامید شده بود، مسیر بازگشتشان تا خانه را که مادرش با گامهای سریع او را به دنبال خود کشیده بود، جستجو کرده بود. هرچقدر به خانه نزدیکتر شده بود، فکر به اینکه دیگر سر ساحل را پیدا نخواهد کرد، بیشتر و بیشتر ناراحتش کرده بود، تا اینکه نتوانسته بود جلوی اشکهایش را بگیرد.

وقتی بی نتیجه، خسته و ناامید، به جلوی آپارتمانشان رسید، دیگر اشکها نمی گذاشتند جایی را ببیند. بر روی پله ورودی ساختمان نشست و در پشت چشمهای گریانش، غرق خاطراتش با ساحل شد.
روزی که عروسکش را از مادربزرگ کادو گرفته بود.
روزی که با عروسکش به دریا رفته بود و هر دو برای اولین بار دریا را دیده بودند.
روزی که به یاد دویدنهای بی خستگی اش بر ساحل دریا، اسم عروسکش را ساحل گذاشته بود.
شبهایی که با قصه ها و حرفها و لالایی هایش برای ساحل، به خواب رفته بود.
حمام رفتنهایشان، خاله بازی هایشان، قهر و آشتی کردنهایشان، سینما رفتنشان، عکس گرفتنشان...
یاد عکس افتاد، تنها عکسی که از ساحل داشت. یاد روزی که پدرش می خواست از او عکس بگیرد و او درست لحظه ای که پدرش داشت دکمه دوربین را فشارد می داد، ساحل را جلوی دوربین گرفته بود و به جای خودش، پدر عکس عروسکش را گرفته بود. این همان روز بود که پدر به خاطر این کار غیر منتظره، ساحل را از دست دخترک گرفته بود و محکم به سرش کوبیده بود و کله ساحل پریده بود. از همان روز سر ساحل همیشه در جای خود لق می خورد.
با یادآوری این خاطره، اشکهایش را پاک کرد. باز هم می توانست صورت دوست داشتنی ساحلش را ببیند. باز هم می توانست او را همراه خودش به هرجایی که می خواست ببرد و با او حرف بزند. باز هم شبها تنها نمی خوابید و می توانست ساحل را، عکس ساحل را در آغوش بگیرد و بخوابد.
برقی در نگاهش نشست. از جای خود بلند شد و به سرعت به سمت خانه، به سمت آلبومش و آن تنها عکس ساحل، شروع به دویدن کرد.

/ 26 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد حسين ساکت

سلام شهادت مولاي باران . امير مومنان رييس عشق بازان رو تسليت ميگم. به انتظار ظهور شجره طيبش تا رخ از پرده بي عدالتي بكشد. هر كه غمت را بديد عشوه عالم فروخت با خبران از غمت بي خبر از عالمند يا علي

امير

حنانه جانم ... از دست تو ... باز دلت برام نسوخت و تعطیلم کردی شاهزاده کوچولوی خوشگل ِ من ... هر کی بهت گفت که عمو جونت دوست نداره ... کلی بهش بخند که ميدونی ... چقدر دوست دارم ........ به قول خودت ... ۱۵ تا به اندازه هفت دريا ... هفت آسمون .. يه دنيا

آدم برفي

....

شيما

نمی دونم...که کی اين همه نوشته نوشتی و من نخوندم؟!!!!...چرا من نمی تونم اين آهنگ زيبا رو گوش کنم؟!!!

فائزه

نميدونی با گذاشتن اين آهنگ توی وبلاگت منو به چه خاطره هايی که نبردی... آهای...منو يادته دوست قديمی ؟! حتی لينکت ها توی وبلاگمه...

رها

سلام! بخاطر لطفی که کرديد ممنون.فکر نميکردم اينقدر زيبا بشه.هزار بار ممنون هر چند که با تشکر جبران نميشه.

شيما

سلام...مرسی امير مثل هميشه از ديدن کامنتت خيلی خوشحال شدم...

رها

دلم برای کسی تنگ است... که همچو کودک معصومی دلش برای دلم ميسوخت و مهربانی خود را نثار من ميکرد... بازم ممنون...بازم آپم