روزی که خاطره شد

هوا ابری بود و باد می وزید. مثل همیشه مسیرم را سر به زیر می رفتم. مسیری که بارها و بارها رفته بودم و دیگر تعداد، شکل و حتی خرابی سنگفرش هایش را هم می دانستم. طبق عادت همیشگی گهگاه به روبرو نگاهی می انداختم.
آدمها همه مثل قبل بودند. همان نگاه ها، همان راه رفتن ها، همان خنده ها، همان با هم بودنها و همان تنهایی ها.
تا میدان راه کمی مانده بود. قدمهایم را تند کردم تا قبل از شدت گرفتن باد و شاید ریزش باران، خودم را به پاساژ برسانم. برای همین نگاهم را به جلو دوختم.
یک آن آدمها از پشت سر، چقدر مرموز به نظرم رسیدند. انگار همه چیزشان در نگاهشان بود:
پیرمردی که کندی حرکتش باعث می شد لحظه به لحظه به او نزدیکتر شوم..
پسرک سر به هوایی که صورتش به هر طرفی به غیر از عقب می گشت..
دختری که مثل من تند می رفت و با مبایل صحبت می کرد..
زن و شوهری که بچه شان از خود آنها جلوتر می رفت..
این سوال به ذهنم آمد که خودم نیز از نگاه آنها که پشت سرم هستند، مرموزم؟
خواستم به سمت عقب برگردم و به چهره ی آنها که پشتم بودند نگاهی بیاندازم، اما چیزی مانعم شد. نتوانستم نگاهم را از کاغذی که آرام آرام از کلاسر دختر به بیرون می آمد، بردارم. قدمهایم را تندتر کردم تا به او از احتمال افتادن کاغذ خبر دهم.
ناگهان دختر به سرعت شروع به دویدن به سمت گوشه میدان کرد و کاغذ در اولین قدم سریعش از کلاسر بیرون افتاد. با اینکه حرکتش برای من خیلی غیرمنتظره بود ولی به سرعت خودم را به کاغذ رساندم، برداشتمش و به سمت او شروع به دویدن کردم. پیش از آنکه به او برسم، سوار تاکسی زردی شد و راننده بدون هیچ مکثی با تمام سرعتش حرکت کرد. نتوانستم خود را به تاکسی برسانم. علت این همه عجله را هم نفهمیدم. خواستم نشانه ای از ماشین به خاطر بسپارم اما تاکسی او بین ده ها تاکسی زرد دیگر گم شد.
او رفته بود و آن کاغذ در دستهای من باقی مانده بود.
کاغذ را نگاه کردم. از وسط تا شده بود. روی آن به رنگ سبز نوشته شده بود:

وقتی عشق
وارد قلب می شود
هیچ جایی
برای
ترس و شک
باقی نمی ماند

کمی روی آن مکث کردم. تای کاغذ را باز کردم. داخلش به رنگ آبی این جمله بود:

گاهی
آنچه می یابیم
صاحبی
جز خود ما ندارد

/ 34 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هلال

کلاسور توی دستم انگار صد ها تن وزن داشت ... وزش باد توی چشم هایم را پر از خار و خاشاک می کرد ... کف پاهایم خیلی درد می کرد ... و بدتر از همه اینکه نگران بودم ... گریه ام گرفته بود ... اتوبان همان بود ... همان مسیر شب های پیش را‌ آمده بودم ... کوچه می بایست همان نزدیکی ها می شد اما نبود ! ... هیچ کجا آشنا به نظر نمی رسید ... هیچ درخت ... هیچ پل ... هیچ تابلو و علامت ... همه چیز و همه جا بیگانه بود ... انگار هر چه بیشتر می دویدم بیشتر دور می شدم ... و هر چه بیشتر تقلا می کردم ٬ بیشتر گم می شدم ... شب ٬ توی خانه وقتی سرم را روی بالش گذاشته بودم تنها یک سوال توی ذهنم بود : چرا راه خانه را گم کرده بودم ؟؟؟ ... چطور متوجه نشده بودم که کوچه همان جای خودش ٬ اما تنها در آن سوی اتوبان هست و این من هستم که به اشتباه سر از این سو در آورده ام ؟؟؟ ... چطور آن همه بی هدف در آن اتوبان شلوغ با ترس و خشم و دلهره ٬ این طرف و آن طرف رفته و متوجه مسئله ای این قدر بدیهی نشده بودم ؟؟؟ ... این کلمه ها هی توی سرم دور می زدند ... گم کردن راه خانه ... گم کردن راه خانه ... گم کردن راه خانه ... اصلا خانهء من کجا بود ؟؟؟ ...

هلال

تک و تنها ... آن وقت شب ... وسط اتوبان بودم ... تا می توانستم قد هایم را تند تر و بلند تر برمی داشتم ... اتوبان شلوغ بود ... ماشین ها به سرعت می آمدند و رد می شدند و هیچ کدامشان تاکسی نبودند یا تاکسی های پر و سرنشین دار ... گاهی یکی از آنها سرعت اش را کم می کرد و برایم بوق می زد ... از فرط ترس و عصبانیت حتی نگاه هم نمی کردم تا مبادا پیش خودش فکر کند ظاهرش را پسند نکرده ام ... همانطور سرم را انداخته بودم پایین و تقریبا می دویدم ... اما به کجا ؟؟؟ ... نمی دانستم ... راه خانه ام را گم کرده بودم ...

هلال

سلام . می خواستم برایت کامنت بنويسم يک وقت ديدم آن هم برای خودش داستانی شد ! ... بعد فکرکردم آن را به اسم قسمت دوم ( روزی که خاطره شد ٬ ) ٬ توی وبلاگم بزنم ولی فکر کردم بهتر است همينجا به صورت کامنت برايت بزنم چون هر چه باشد به داستان تو ٬ تعلق دارد ... داستان را به ترتیب عکس نوشتم تا موقع خواندن از بالا به پایین خودش مرتب باشد

سايه

هلال عزيزم ... براستی در نويسندگی توانايی و با قدرت پيچ و خم داستان را طی می کنی ... اما عزيز دل ... کسی که قرار است چنين کاغذی را (گاهی آنچه می یابیم صاحبی جز خود ما ندارد)حمل کند گم نمی شود ... اتوبانت حرف نداشت اما بودنش نشان گم شدن نيست ...البته اگر فکر کنيم که آسمان ... زمين ... شهر ... خانه ها ... آدمها ... حتی دیوارها برای ما آفریده شده اند و متعلق به ماهستند . سخت است بیندیشیم که در اتاق خود ، در دل خود ، در نگاه خود ، عقاید خود ، افکار خود گم شویم .... بودنت آنقدر روان بود که ایمان دارم درست در همان نقطه یی که ایستاده یی حتما رسیده یی ...منزلها بهانه اند . عزيز حرفهايم رو به دخترک داستان است و .... امير جان شرمنده که به خودم اجازه دادم در مورد کامنتت نظر دهم .

منصور

سلام راستشو بخای من وبلاگ تو رو از گوگل پيدا کردم بعد اون داستان سيب و برا وبلگ خودم کپی کردم حالا عذاب وجدان گرفتم و ازت می خوام منو ببخشي مطالب وبت حرف نداره

نيم رخ

سلام ... حال شما

............................... جالب بود.اما واقعی.....؟نميدونم......موفق باشی؛ هميشه ..چون ارزومه...........هنوزم دوست دارم.

مارال

چه جالب بود ! شما در مورد دريای جنوب متنی داشتين ؟

هلال

سايهء عزيز ٬ ممنونم از نظر استادانه ای که داشتی ... همان طور که گفته ای ٬ منزل ها بهانه اند ... مهم همين گم و پيدا شدن هاست در راهی که اين همه بيراهه دارد ٬ که بی گم کردن و گم شدن ٬پيدا شدن ای ميسر نمی شود و مهم تر از آن ٬ درک دلیل این گم و پیدا شدن ها ... سايهء عزيز ... شاید کسی که چنان کاغذی ( گاهی آنچه می یابیم صاحبی جز خود ما ندارد) ٬ را حمل می کند بی دانستن آنکه چرا ٬ و بی آنکه بداند حادثه یا معجزه جز اتفاق و تصادف هست ٬ خود پيش از گم شدن در اتوبان خانهء مجازی اش ٬ گم شده ای هست در مسير خانهء حقيقی ... مطمئنم اگر دخترک داستان مان بر اين گم گشتگی روحی دانا بود ( همان که شما هم با ظرافت به آن اشاره کرده ای ٬ گم شدن در اتاق خود ، در دل خود ، در نگاه خود ، عقاید خود ، افکار خود ) ٬ پیام نوشته را پیش از آنکه نيازی به گم شدن فیزیکی اش در اتوبان باشد ٬ دريافت می کرد ... باز هم ممنونم از توجه ات ...

مارال

از داستان ترکيبی شما و هلال جان خيلی ممنون ! تبريک به هر دو خيلی عالی از آب در اومده ...