باران و ديگر ...

از جاده عبور کردم.
در راه باران بارید.
زیر باران رفتم و رفتم تا رسیدم.
حالا وقت استراحت است.
ولی مناظری که دیدم، رهایم نمی کند.
چه راه خوش منظره ای بود!
تو هم دیدی؟؟؟؟

*******

تا حالا زیر بارون به اطراف خودت نگاه كردی؟
همه چیز خیس و خراب دیده میشه. نه....؟
ولی...
تا حالا به بچه های زیر بارون نگاه كردی كه چقدر قشنگتر از همیشه دیده میشن؟
تا حالا زیر بارون جلوی ویترین یه مغازه به خودت نگاه كردی؟
اگه قشنگتر از همیشه بودی، بدون كه هنوز بچه ای.

*******

در گذرگاهی چنین باریك
در شبی این گونه دل افسرده و تاریك
كز هزاران غنچه‌ی لب بسته‌ی امید
جز گل یخ، هیچ گل در برف و در سرما نمی روید
من چه گویم تا پذیرای كسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

سیاوش كسرایی

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
*** دختر سکوت***

سلام . بارون خودش زیباست و وقتی هم میباره خیلی چیزا رو زیبا تر میکنه راست میگی تصور خوبی کردی از بارون .. موفق باشی

ليلا

سلام.... تن زندگيت هميشه خيس از ترنم باران... زيبا بود... ياعلی

شیما

شب سردی است و من افسرده.........راه دوری است و پايی خسته.....می کنم تنها از جاده عبور.....فکر تاريکی و اين ويرانی....بی خبر آمد تا با دل من..قصه ها ساز کند پنهانی......!!!!!

شیما

آخ جووووووووون بارون!.......موزيکتم بارونيه......من عاشق صدای بارونم.......مرسی لحظه های قشنگی رو تو وبلاگت با اين موزيک سپری کردم......

pouya

سلام... اميدوارم هميشه خوبه خوب باشی... به ما هم يه سری البته بزني... خوشحالم ميکنی... موفق باشيد... بدرود

هلال

ای همه گلهای از سرما کبود...خنده هاتان را که از دل ها ربود ...مهر هر گز اينچنين غمگين نتافت...باغ هر گز اينچنين تنها نبود...

هلال

روزگاری شام غمگين خزان ...خوش تر از صبح بهارم می نمود...اين زمان حال شما حال من است...ای همه گل های از سرما کبود...

هلال

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست...خنده ام را اشک غم از لب ربود...زندگی در لای رگ هايم فسرد ... ای همه گل های از سرما کبود...

هلال

جمله هات من رو ياد کوچه های پر از چاله چوله و آب بارونی که توی اون چاله ها جمع می شد و آب بازی توی اون آب بارون چاله ها و يک دنيا لذتی که از اون آب گل آلود نصيبم می شد ٬ انداخت و همين طور ياد اين شعر معروف فريدون مشيری ...

فرنگيس

اينجا يک ريز داره بارون ميباره. من می چرخم و می چر خم . ابرها دل آسمان را پوشانده اند ولی سينه ی من به زلالی همان قطره ی باران ورای همه چيز را حس می کند و اين نوا به آن اوج ميدهد....