چه حرکت کند و سنگینی دارد قلم وقتی می خواهد نه به خواست خود، که به اصرارم حرکت کند. هرچه در توان فکری ام می گنجد را بسیج می کنم تا در میانه راه کم نیاورد و او باز هم کار خودش را می کند و خسته و بی روح فقط از برای اطاعت حرکت می کند. او را به یاد دستنوشته های خودش می اندازم، به یاد لحظه هایی که عاشق گونه بر کاغذ بوسه می زند و پیش می رود و ثبت می کند تمام حرفها و اشکها و لبخندها و خواسته ها و خاطراتش را. اما باز هم فرقی نمی کند، فقط کش و قوسی به تن خشک خود می‌دهد که مثلا کمی اهمیت داده است و از این طریق به من بفهماند که قدرم را می شناسد اما نمی تواند. اکنون نمی تواند.
من هم با حرکت دوباره اش بر روی کاغذ به او می فهمانم که من هم نمی توانم. نمی توانم چیزی نگویم. نمی توانم چیزی ننویسم....اینجا کسی با خویش نیست...یک مست اینجا بیش نیست....
می خندد. نمی دانم به چه. نگاهش می کنم. بیشتر می خندد. نگاهش می گوید بارها گفته‌ام وقتی آشفته‌ای ننویس. از پررویی‌اش خنده‌ام می گیرد. می گویم خودت غیر از این می کنی؟! لبخندی می زند و می نویسد: «نه»

/ 27 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهديس

! لبخندی می زند و می نویسد: «نه» زيبا بود موفق باشی

دختر باراني

چه خوب. نذار قلمتم عین خودت سوسول بشه..بش سخت بگیر.

اسماء

جالبه؛رست میگین..هروقت پریشونیم مینویسیم.نوشتن آرامش روحمان است در وقت خستگی!!!

اسماء

به اطلاع فرمانده ميرسانيم که اين اسماء ايی که ۱۱/۱۷ نوشتن من نيستما!

دختر باراني

آیدا ولي سوسول ِ من می گم سوسول قبول کن. رفت ۲ دقيقه تو حياط برف زد کنار سرما خورد

سايه

به به ....عجب بحث داغی !!!! حالا من هيچی .... مهنازم ... اگه حنانه ببينه به عموش گفتی سوسول که ديگه هيچی ..... دلت اومد اون همه برف ......و بگی .... حالا اشکالی نداره از اين به بعد که برف اومد من و آيدا هم مياييم کمک...هم برای تو هم برای اون دختر بارانی گل بی انصافم .

دختر باراني

اما تا امير و مسخره کردم خودم همون شب سرما خوردم

آدم برفی

.........