خدايا! خدايا! يگانه تويی ... همه گريه ها را بهانه تويی

تو اینجایی
کمی آنطرف تر از من
و من
بی تو هیچ.

انقدر به لبهای بسته ام نگاه کردی که آخر گفتم
گفتم و شنیدی
شنیدی و نگاهم کردی
نگاهم کردی و نگاهت کردم

انقدر به چشمهایت نگاه کردم که به جای باران چشمانم به دستهایم چشم دوختی.
چشم تو و دستهای من
دستهای من و دستهای تو
دستهای تو و قطره اشکهای من

هنوز هم اینجایی.
هنوز نه! برای تو پایانی نیست
همیشه اینجایی
کمی آنطرف تر از من
و من
در تو محو
بی هراس نبودن

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدرا

کمی آنطرف تر ؟ با در تو محو ... خيلی از محو فاصله گرفتی با همين « کمی » ... در محو « کمی » زیاد است . عادت کردم که سر کارت باشم داداش کوچولوت

امير

داداشم! ... اين «کمی» که خیلی بیشتر از این حرفهاست ... نه از دور بودن او ... که از نقصان و گناه منه ... او هميشه هست ... نزديکه نزديک ... از رگ گردن نزديکتر ... و من............. و انقدرها کم نور هستم که در هاله ای از نور او ... حتی فرسنگها دورتر از اونچه که گفتم ... محو بشم

راش

[تعج

راش

ممنون اما موفق نشدم اگه ميشه بيشتر راهنمايی کنيد

*** دختر سكوت ***

سلام آقا امير خوبيد خوسحالم کردی که بعد مدتها به وبلاگم اومدی من ۵ شنبه اومدم وبلاگتون هرکاری کردم نشد کامنت بذارم اصلا قبول نميکرد کامنتو واسه همين امروز مزاحم شدم شعرتم مثل هميشه زيبا و پر از معنا اميدوارم هميشه خوش باشی ... يا حق

اگه گفتی!

گاه انسان بايد در سختي باشد تا به ديگري دست ياري دهد گاه انسان بايد با بخت بد روبه رو شود تا هدفش را بهتر بشناسد گاه به طوفان نياز است تا او قدر آرامش بداند گاه بايد به او آسيب رسد تا با احساس تر شود گاه بايد در شک و ترديد باشد تا به ديگري اطمينان کند گاه بايد در گوشه اي تنها بماند تا واقعيت وجود خود را بشناسد گاه بايد از شيفتگي رها شود تا به آگاهي برسد گاه بايد کاملا بي احساس باشد تا بتواند همه چيز را حس کند گاه بايد در اوج شور و احساس بود تا به قلب او راه يافت و او به روي عشق در بگشايد چه بسيار از اينها را پشت سر گذاشته ای!!!!!!!!

آدم برفی

و من در تو محو بی هراس نبودن خيلی زيبا نوشتی موفق باشی