اشک مادر

از سه راه كه رد شدم، پيرزني به طرفم اومد و با صدايي لرزان كه ته لهجه‌اي هم داشت پرسيد:
ـ پسرم زندان سربازها كجاست؟
چند لحظه خشكم زد. چي گفت؟ زندان سربازها؟ تا به حال اين اسم به گوشم نخورده بود. يعني چنين جايي هم وجود داره؟
پيرزن وقتي پاسخي از من نشنيد ادامه داد:
همونجايي كه سربازها رو زنداني مي كنند. مي خوام برم پسرم ببينم.
قطره اشكي بي تاب در پشت پلكش منتظربود تا در لحظه ديدار مادر و فرزند حكم آزاديش از چشم بگيره و بغضي كه خودش زير روسري مشكي ساده پيرزن پنهان كرده بود، داشت به لحظه انفجار نزديك مي شد.
ـ نه مادر من اطلاع ندارم. از اين پليسها بپرسيد حتما بهتون مي گن.
تا فهميد من نمي تونم اون زودتر به پسرش برسونم، نگاهش ازم دزديد و با پاهايي كه درد سالها رنج و زحمت توش آشيونه كرده بود، تند تند به سمت يكي از پليسها حركت كرد.

/ 10 نظر / 2 بازدید
hidden

سلام

parisa

سلام عزيزم .من بالاخره تونستم دوم بشم. در مورد متنت فقط بگم اشکم در اومد. خيلی قشنگ جمله ها رو سر هم می کنی. موفق باشی

مرمر دختر کوچولوی بابایی

سلام امير عزيز ... اين چند روزه اشک من همين جوری تيليک تيليک خودش مياد شما هم ... متن قشنگی بود با تمام صداقتی که داشت بر دل نشست ...خوش باشی عزيز

زهرا

سلام دوست عزيز انشاا... كه هميشه ايام لحظاتت قرين شادي و نشاط باشد خيلي خوب مينويسي موفق باشي .... به من هم سر بزن خوشحال ميشوم ...

فائزه

سلام.مرسی که به من سر زدی.موفق باشی.وبلاگتو ميخونم

یاور همیشه مومن

آقا امير خودمونيم خداييش خيلی قشنگ می نويسيا ...اميدوارم که هميشه موفق باشی بای

Hoda حيات خلوت!

سلام...چه قدر اين روزا قلمت پر احساس تر و سنگين تره..خيلی زيبا و جون دار بود....بعضی وقتا فکر می کنم اگه اين احساسات در قلم ، تو روزمرگی هامون بيان می شه دنيای جديد ساخت! زيبا بود و سبک خاصی داشت..سبز باشی:) يا علی

بهشت

بنام خدا سلام بزرگوار خيلی قشنگ بود ياعلی

محمد

سلام امير جان. اين نوشته ها يه حس غريبی دارن.... احساس مادری که مدتها از فرزندش دوره...احساس.... بازم ممنون

اشک کوچولو

و چه سخته ديدن غم مادری که در پی فزرند دوان ... سلام آمير جوون خوبی