کلاس (قسمت اول)

« و این بود عذاب قوم عاد که خداوند بر آنها نازل کرد. »
آخرین جمله معلم که تموم شد چند لحظه ای سکوت کلاس رو فراگرفت.

بالاخره هوشنگ سکوت رو شکست و گفت: « ببخشید  آقا اجازه. مگه نمیگن خدا خیلی مهربونه؟ »
« بله پسرم. خدا مهربون هست ولی به همون اندازه که مهربونه ، قهار هم هست. »
« اجازه آقا قهار یعنی چی؟ »
« یعنی در مقابل ظلم و گناه خشمگین و عصبانی میشه. برای همین که میگن باید از خدا ترسید. »

باز هم کلاس ساکت شد. همه تو فکر بودن و معلم هم که این قضیه رو فهمیده بود حرفی نزد.

از همه بیشتر محسن تو فکر بود. با خودش میگفت: « یعنی میشه خدا من و ببخشه؟ »

زنگ خورد و همه از کلاس زدن بیرون ولی محسن هنوز سر جاش نشسته بود.

ادامه دارد...

/ 1 نظر / 3 بازدید
MAJENTA!!!

سلام...خدا همه رو ميبخشه...خدا خوبه ۲تا خوبه...جاری باشيد!!!