چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام؟ ... چند سال از کاشی ها؟

یادته بچه که بودی، چقدر نرده های دور شهرک، برات بزرگ به نظر می اومدن و گاهی که هوس می‌کردی بری اونطرفشون، با چه سختی و ترس از پرت شدنی ازشون رد می شدی...

یادته پارسال که بعد از پونزده سال، دوباره برگشتی به اون منطقه و سری به همون شهرک و خونهء کودکی هات زدی، چقدر اون نرده ها برات کوچیک بودن و چقدر گذشتن ازشون برات آسون بود...

خوبیه کودکی و کوچیک بودن ها همینه...اینکه نرده ها و دیوارها و حد و مرزها بزرگ هستن و گذشتن ازشون سخت.

*****

چقدر این شعر به دلم نشست...

"یاد سال های ناسروده که می افتم
هم بازی کودکی هایم تیله هایش را
 کنار آواز پروانه ها می چیند
 و با کاشی هایش
 ایوان شمعدانی ها را فرش می کند.
 حالا فکر می کنم
چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام ؟
 چند سال از کاشی ها ؟
سکوتی که از اردیبهشت کودکی ها
 تا امروز صبوری کرده می شکند
سکوتی سبز ، همرنگ تیله ها.
 امروز دستم را گرفتی
 و تمام دنیای من کف دستهای تو جا ماند.
این بار که دیدمت همراه دست هایت
 یک تیله ی کوچک سبز برایم بیاور.
باور کن هنوز آن قدر کودکم
که تمام دنیایم در همان تیله ی سبز خلاصه می شود

آه ... ستاره ی سبز من !
صدای ساز می آید.
عنکبوتی دارم
 که گاهی تار می زند .
 می خواهم او را نشانت دهم .
هم اتاقی من عنکبوت سبزی است
 که آواز پروانه ها و لبخند سنجاقک ها را شکار می کند.
نمی دانی چه لذتی دارد
گهواره و گریه و خواب ..
آخر این فصل دوباره زاده می شوم
 با یک ستاره ی سبز در قلبم
و تیله ای سبز در دستم"

مریم اسدی

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه

بین رد شدن و ردنشدن از هر دیواری لازمه اش خواستن است . چه به سختی در کودکی ... چه به راحتی در بزرگی .... گاهی لمس کردن از نزدیک دنیایت را می سازد... گاهی هم از پشت دیوار نگاه کردن دنیایت حفظ می شود .... اما در نهایت همه چیز به خواستن بر می گردد عزیز . همیشه به این با تمام وجود اعتقاد داشتم و دارم که هیچ دیواری بی جهت ساخته نشده .... در پس آن حتما حکمتی است .... نه همیشه به رد نشدن در کودکی اش افتخار کن و نه در بزرگی اجازه ی رد شدن را به خودت بده ... اکثرا دیوارها درک نمی شوند .

حنانه (شاهزاده کوچولو)

ThALaM AMoooooooooooooooooooo ?KhOOfI !MaTNeT KHeiLi GhaSHaNG bOOD !VaLi aZ SHeReT KhOOshaM NaiOOMaD ...Be DeLaM HaM NaSheST ...aLBaTeH aZ NaZaR MaN AmOOOOOOOOOOO ...DoSeT DaRaM [ماچ][قلب][بغل][چشمک][خجالت][نیشخند][گل][خداحافظ]

وارونه

اون روز حرف آبخوری های تو دبستان بود که اون موقع اندازه ما بودن و الان اگه بریم اونجا چقدر کوتاهن برامون!!

مهرآئین

[گل]آخر این فصل دوباره زاده می شوم با یک ستاره ی سبز در قلبم و تیله ای سبز در دستم.....خیلی زیبا بود

اسما،

اهه؟؟؟باور کنم هنوز آنقدر کودکی؟..زیرشم خط میکشی؟ من که باورم شده از اونجایی که گاهی بچه گیم پیش خودت کوک میشه![نیشخند]

لاله

چند بار اومده ام این پست رو خونده ام و هر بار تا یک دنیای جادویی سفر کرده ام و برگشته ام ... دنیایی که در اون مخفیانه چکمه های پاشنه بلند مادرم که ساقه هاش از زانوهام هم بلند تر بود رو می پوشیدم و ساعت ها از چپ و راست رفتن جلوی آینه با اون ها خسته نمی شدم ، دنیایی که در اون همراه خواهرم هز دو در جعبه رویی محافظ چرخ خیاطی مامان که کشتی ما بود جا می شدیم و می نشستیم روی حاشیه های فرش که دریایی عمیق بود پارو می زدیم ،‌ دنیای عروسک ها و تیله ها و مداد رنگی ها و کتاب قصه ها ... چند وقت پیش با تعجب دیدم یک سری از کتاب قصه هایی که وقتی بچه بودم مادرم برام گرفته بود رو دوباره با همون جلد و همون نقاشی ها تجدید چاپ کرده اند ، وقتی بچه بودم فقط دو سه تاشون رو داشتم وای اونروز از همه شون خریدم و نمی تونم بگم چه لذتی برام داشت وقتی رسیدم خونه و شروع کردم به خوندن تک تک اون قصه ها ... و واقعا هم ،،، نمی دانی چه لذتی دارد گهواره و گریه و خواب ... برکت

ایدا

این روز ها..... فقط دارم نگاه می کنم ببینم به کجا می برنم....توی سینم داره یه سنگ در میاد....یه سنگی که وقتی راه می رم نفسم رو می بنده.........جنسش سنگه.....نه خاکه...نه شنه نه ابه که ریخته شه.......................................

فانوس

زیاد نمی آم اینجا ... اصلا بگذار جور دیگری بگویم ... http://fanoose-daryai.persianblog.ir/

نیمرخ

[گل]

مریم

من وقتی بچه بودم..دلم می خواست دستمو که مچ می کنم..مثل مامان بشه...و به جای اینکه بره تو....استخوانم مشخص بشه... یادمه مامان ام بهم گفت...وقتی بزرگ شدی آرزو دستای الانت و می کنی... و حالا با این نوشته یه دختر 4..5 ساله توپولی جلوی چشمم میاد که دلم براش تنگ شده!