قول

از کوچه پس کوچه ها گذشتم و به باغی رسيدم با دری چوبی. در چفت و بست درستی نداشت. تا هلش دادم باز شد. داخل رفتم و شروع کردم در عمق باغ پر درخت به جلو رفتن.هر چند قدمی که بر می داشتم در بين يک نوع از درختان محصور می شدم. اول درختان سيب. بعد درختان انگور. بعد انار و ... .زيباترين لحظه زمانی بود که از ميان درختان آلبالو می گذشتم. ديگر طاقت نياوردم و دستم را دراز کردم و چيدم. چيدم از آنچه نبايد چيده می شد. هنوز ميوه به دهانم نرسيده بود که باغبان با عصبانيت به سمتم آمد و گفت:

مگر قول نداده بودی که فقط قدم بزنی و چيزی نچينی؟

با شرمندگی و سرافکندگی پاسخ دادم: بله!!!

بدون هيچ حرفی دستش را دراز کرد و من آلبالوهای خوشرنگ و رسيده را تحويلش دادم. بعد با دست ديگرش دربی را نشان داد. بدون درنگ به سمت در رفتم. در را گشودم و بيرون رفتم. خود را در بيابانی ديدم بی آب و علف. خواستم برگردم که متوجه شدم نه باغی هست و نه باغبانی.

برداشتی آزاد از آدم و حوا

/ 3 نظر / 2 بازدید
فرهنگ

اين ديگه بی انصافيه نخورده که اين کار را نبايد می کرد. تو را بگو که به حرفش گوش کردی. بابا لااقل يه کم می خوردی از ميوه ها

یاور همیشه مومن

اين ديگه واقعا آخرش بود واقعا قشنگ بود به ما هم سری بزنی خوشحال ميشم موفق باشبی بای

sokoot_e_boghz

من يکم خنگم دقيقا منظور و پيام داستانتو متوجه نشدم نفهميدم دقيقا چی ميخوای بگی يه چيزايی برداشت خودم هست ولی نميدونم همونيه که تو ميخواست ی بگی يه نه