سینهء دریا .. پر از تشویش ِ توفان است

با یک دست چادرش را محکم می گیرد  و با دست دیگر، موبایل را از جیبش درمی آورد. نگاهش روشن می شود و لبخندی می زند. در گوشی را باز می کند و با خوشحالی می گوید:
- سلام عزیزم!
-- سلام. چطوری؟ چه خبر؟ رفتی دکتر؟ جواب آزمایشات چی...
سریع وسط ِ حرفش می پرد.
- مهم نیست. درسات رو خوندی؟ پروژه ات چی شد؟ ببین کی میری واسه سربازی دفترچه بگیری؟ دلم شور میزنه...
-- ای بابا! امون بده. یه نفسی وسطه حرفات بکشی بد نیست...
- آخه بابا خان میگه پس چی شد؟ کی تا حالا سه سال نامزد بوده که...
-- وایسا وایسا باز شروع نکن. بعدشم دارم مثل چی می دوئم تا شاید این پروژه  لعنتی رو تموم کنم.
- ببین آخه من که همه تایپهات رو انجام دادم.  واسه مدل سازیت هم کتاب پیدا کردم.  دیگه مشکل کجاست؟
-- ولش کن این حرفا رو. داییم یه ماه دیگه میاد.
رنگش عوض می شود. با بغض می گوید:
- به سلامتی..  حتما داره تو دلت قند آب میشه.
-- این چه حرفیه؟ حرف سارا رو نکش وسط ها اصلا حوصله ندارم. راستی جواب آزمایشت چی شد؟
چشمهایش پر از اشک می شوند و با صدای گرفته می گوید:
- هیچی...هیچی. دیدی آخرش نتونستم النگوم رو خودم ببرم کربلا تو حرم بندازم؟
-- چرا گریه میکنی؟ دق کردم بابا. حرف میزنی یا نه؟
- آآآخه نمی خوام ناراحتت کنم.
نفس بلندی می کشد و روی صندلی ایستگاه اتوبوس می نشیند.
- عزیزم امروز واست شعر نخوندما. دلت نمی خواد؟ دیگه دوسم نداری؟
-- چرا بخون. منتظرم!
صدایش را صاف می کند و گوشی را به صورتش نزدیکتر می کند.
- خاطرم دریای پر غوغاست .. یاد ِ تو چون سکه ای سیمین رها بر آب ِ این دریاست .. خاطر ِِ دریا...
اشک هایش را با دستش کنار می زند.
-- عزیز مامان اومده. باید برم فرش بشورم، خونه تکونی واسه اومدن داییم. کار نداری؟ باقیه شعر باشه واسه بعد..
با خشم و محکم می گوید:
- نه! به سلامت..
منتظر جواب نمی ماند و در گوشی را محکم می بندد. از ناراحتی منتظر اتوبوس هم نمی شود و پیاده راه می افتد.  دلش از همه چیز و همه کس پر است. برای اینکه آرام شود چشمایش را می بندد و خودش را روبروی گنبدی با پرچمی سرخ می بیند. همان جایی که همیشه خوابش را می بیند.
با صدای بوق به خودش می آید.
-- هی خانم! حواست کجاست؟ اگه میخوای خود کشی کنی اینجا جاش نیست...

*****

توی مطب کنار دکتر نشسته است. مادرش هم رو صندلی روبروست. پدرش هم که از ناراحتی نمی تواند یک جا بنشیند، لبهء میز را گرفته و زل زده به چشمهای دکتر که دارد 4،5 آزمایش مختلف را بررسی می‌کند. دکتر می پرسد:
-- گفتی کارت چیه؟
می خواهد حرف بزند که پدرش می گوید:
- بازرس کاره. رفته پتروشیمی تو بنزن و هزارتا کوفت و زهرمارغلت زده، واسه یه قرون دوزار منو بدبخت کرده. دو ماهه که خون دماغش قطع نمیشه. هرجا رفتیم گفتن مشکوکه...
چشمان پدرش پر از اشک می شوند.
-آخه دکتر تو این آزمایشا چیه که ما سر در نمیاریم...
دکتر سرش را از روی کاغذها بلند می کند، به چشمهای نگران پدر نگاه می کند و می گوید:
-- هیچی. خدا رو شکر مواجهه اش کم بوده. یه تأثیر حاد روی گلبولهاش گذاشته که جای نگرانی نیست. خفیفه.  قرصاش رو بخوره و آمپولهاشم بزنه. فقط یادتون نره اول ماه دوباره آزمایشاتش تکرار بشه تا خیال همه راحت بشه.
خنده به لبهای پدرش می آید و می گوید:
- خدا خیرت بده! خدا بچه هاتو نگه داره!
مادر که انگار دنیا را به او داده اند از صندلی بلند می شود و کمک می کند تا دخترش هم از صندلی بلند شود.
- خیلی ممنون آقای دکتر. خیر ببینی الهی!
-- خواهش میکنم خانم وظیفه است.

*****

در راه بازگشت، در حالیکه بی حال روی صندلی لم داده، گوشی اش را در می آورد تا زنگ بزند. ولی با کار دیروز نامزدش پشیمان می شود.
پدرش از آیینه نگاهش می کند و می گوید:
-- به خاطر این پسره آسمون جل، خودتو به آب و آتیش میزنی. اون چیکار کرده برات آخه؟ ولش کن بچسب به زندگیت..
چشم هایش را می بندد و لبش را از ناراحتی گاز می گیرد و چیزی نمی گوید.

*****

صبح توی شرکت برای اینکه نامزدش را از جواب آزمایشها خبردار و خوشحال کند به فکر ایمیل می افتد. اما هر کاری می کند که وارد ایمیل خودش بشود نمی تواند. چون پسورد نامزدش را می داند کار تازه ای به ذهنش می رسد. اینکه از طریق ایمیل خود ِ او برای خودش ایمیل بزند. به نظرش اینطور خوشحالتر می‌شود. ایمیل را باز می کند. پر از ایمیل های باز شده و باز نشده است. تو دلش می گوید:
- باریکلا! چقدر دوست داره. خوش به حالش.
دیدن اسمهای زیاد دخترها در لیست نامه ها، نظرش را جلب می کند. یکی از آنها را باز می‌کند.
-- سلام عزیزم! از هلنا جون خبر نداری؟ فروم بهم ریخته. زودتر درستش کنین..
به سراغ لیست میلهای ارسالی می رود و یکی از جوابها را باز می کند.
- سلام یاسی جون.  خوبی؟ از بچه ها چه خبر..
دیگر بقیه جمله ها را نمی تواند بخواند. سرش گیج می رود. همکاراانش جمع می شوند. فقط صداهای مبهم می شنود و دیگر هیچ...
با سردی آب به خودش  می‌آید. دستها و صورتش را شسته‌اند و همه منتظرند تا ببینند حالش چطور می‌شود.
-- باید ببریمش اورژانس.
-- نه بابا فشارش افتاده.
وقتی بین جمعیت که دورش ایستاده اند، چشمش به خانم آشپزی که او را خاله صدا می زند و همیشه درد و دل هایش را به او می گوید، می افتد، بغضش می ترکد و می گوید:
- خاله جون دیدی بدبخت شدم...
مدیرعامل بقیه را سر کارهایشان می فرستد تا او و خاله اش راحت باشند.
- خاله!!!  'م' .. 'م' رفته...
-- یعنی چی بدبخت شدم؟ رفته چی؟
- هیچی. گوشیم رو بیار زنگ بزنم به اون...
زنگ می زند و مادرش گوشی را بر می دارد
- سلام حاج خانوم! خوبی؟
-- فدات بشم! تویی گلم؟ آزمایشات چی شد؟
- هیچی. خوبه. 'م' خونه ست؟
-- آره! تازه از خواب پاشده.
پسر گوشی را می گیرد و سلام می کند ولی جواب سلام را نمی دهد و بی هیچ مقدمه ای شروع می کند به گفتن از آنچه که خوانده بود. با فهمیدن موضوع پسر اول کولی بازی در می‌آورد و بعد داد می زند که:
-- واسه چی رفتی تو ایمیل من؟
دختر دیگر طاقت نمی آورد و مثل ابر بهاری گریه می کند..
- فقط بگو چرا؟ از چی کم گذاشتم؟ من که سه ساله به همه چیز پشت کردم. ببین من همه پلهای پشت سرم رو به خاطرت خراب کردم؟ از ارشد خوندن .. موقعیتهای خوب کاری .. حتی از رفتن به کربلا واسه این که تو راضی باشی. اما تو.... فقط بگو چرا؟
- باشه. میگم. فقط آروم باش.غلط کردم. آخه تو همش مأموریت بودی. ماهشهر .. اهواز .. ساوه .. اصفهان. تو مریض بودی...
دختر مثل کسی که توهم  گرفته باشد جواب می دهد:
- آره! مریض بودم، چون رفتم به خاطر تو کار کنم. مأموریت بودم، چون به خاطر تو رفتم تا بیشتر پول بگیرم. نمک به حروم!...
دیگر منتظر حرفهای پسر نمی ماند و قطع می کند. چشمهایش سیاهی می رود و گوشی از دستش می افتد.
زیرلب  شعرهمیشه گی را تکرار می کند:
«ای دریغا .. سر به سر موج است و گرداب است یا غرقاب .. سکهء سیمین فروتر می رود در آب.. »
و صدای آژیر اورژانس، تنها صداییست که می شنود.

نویسنده و فرستنده داستان: بهشت (سیرابترین بادیه عطش)

¤ ¤ ¤

پ.ن: همزمانی رویدادها.. تنها چیزیه که می تونم برای آپدیت دوباره اینجا بگم.
پ.ن: ضربآهنگ شعرهایی که دخترک ِ داستان تو ذهنش داره، شبیه دل ِ امروز ِ خودمه.
پ.ن: دست ِ من در موج و چشمم سوی ِ ساحل هاست..

/ 21 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيما

.....سلام......داستان و خوندم اما.....!!!..دلم گرفت...نمی دونم!!!!

هلال

تکه تکه هستم ...

هلال

يادم رفت نگران می شوی ... تکه تکه هستم اما شفاف ... تکه تکه هستم اما زلال ... تکه تکه هستم اما روشن ...

سايه

دوست

سلام . زيبا بود. می تونم بگم با اينکه کم می شناسمت اما خلق يک همچين دختری (سطحی نگر ) تو داستانت بعيد بود . اگه که اين طور باشه پس کسی که تو رو دوست داره وقتی کامنت های تو رو بخونه که دق می کنه . من اينو مطمئن هستم که اين دختر هيچ شباهتی به تو نداره اما شرايط اون ... ؟ به هر حال من به قلمت آفرين می گم . اميدوارم توی زنگيت آنقدر دلشاد بشی که روی نوشته هات هم تاثير داشته باشه . يا حق

دوست

البته می دونم که اين فقط يک داستانه . با ذکر اینکه داستان خوب بود . اما داستان تو بايد خوب تر نوشته بشه .

گلاويژ

سلام دلم گرفته بود بد تر شدم چرا همه دلتنگی ها بايد امشب بياد سراغ من

همون پسره (م)

داستان خوبی بود اما واسه کسی که واقعیت رو ندونه آخه بیچاره پسره چقدر بد بوده و دختره مثل یه فرشته نشسته و فقط ازار دیده آخه حیوونکی دختره بیچاره باباش البته واقعیت داستان خیلی فرق میکنه من یه ایمیل به آدرس admiral59x@yahoo.com می زنم و به مدیر این وبلاگ یه سری توضیح می دم تا از این به بعد بدونه با چه ادمای ریا کاری سرو کار داره اونایی که دم از حسین می زنند ولی تهمت زدن به بقیه واسشون از نون شب واجبتره خداحافظ

آشنا

يكي كه هم دختره رو ميشناسه و هم پسره رو برات متأسفم خانوم «ف» كه انقدر سطحي نگر و پيش پا افتاده راجع به اون قضاوت كردي و بايد بهت بگم كه مفت خوشبختيت رو از دست دادي [سوال]