چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤

ای کاش ...

 از کنار هزار گل رد شده بود و زیبایی هر یک او را مجذوب تر از پیش کرده بود.
به انتهای طرح قالی که رسید نگاهی به کل دار کرد و چهره اش کمی در هم رفت.

«مادر من توی این قالی روح نمی بینم. باغ زیبایست ولی بدون عمق. بیشتر از 20 هزار تومن نمی‌تونم بخرم.»

...

ای کاش نگاهش انقدر عمق داشت که زخم دستهای كوچك و پینه بسته دخترک را می دید.
ای کاش نگاهش انقدر عمق داشت که چشمان خسته و کم سوی مادر دخترک را می دید.
ای کاش نگاهش انقدر عمق داشت که رمان مشکی کنار قاب عکس پدر دخترک را می دید.

 *****

چرا با باغ٫ اين بيداد رفته ست؟                   بهاری نغمه ها٫ از ياد رفته ست؟

چرا ای بـلبـلانِ مانـده خـامـوش                   اميدِ گل شدن٫ بر باد رفته ست؟

«سياوش کسرايي»


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig