شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٤

من مانده ام تنهای تنها...

نمی تونم خودم رو جای اونها فرض كنم. چون هیچوقت نمی تونم به طور كامل بفهمم چه حالی دارن.
وقتی امروز از یكیشون پرسیدم: «چه خبر؟» و برگشت گفت: «خبرا پیش شماهاست كه پا دارین. راه میرین. هرجا می خواین میرین ...» یه لحظه با خودم فكر كردم كه بعضی وقتها چقدر راحت نعمت سلامتی رو فراموش می كنیم.
امروز صادق(چقدر این پسر گله) كلی از روابط و محدودیتها صحبت كرد. نمی دونی وقتی گفت:  «مگه ما قرار تا چند سال زنده بمونیم كه ...» داشتم میمردم. یه غمی توی چشماش نشسته بود كه نگو. حواسم به نگاهش بود. امروز همه اش منتظر بود. وقتی برادراش اومدن خیالم راحت شد ما كه میریم تنها نیست.

*****

نمی دونم
به خاطر اشك های تو
به خاطر غمی که توی نگاه صادق نشسته بود
به خاطر صدای پر از درد ایرج بسطامی
به خاطر غروب جمعه كه به اندازه تموم سالهای عمر آدم عمق داره
به خاطر سنگینی بعضی نگاه هایی كه امروز داشتن دیدنم رو تحمل می كردن
دلم بارون می خواست و خدا هم دریغ نكرد.

*****

خدایا شكرت


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig