دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٤

سبک ... خيلی سبک

بعضی حرفا خیلی خوب مغز آدم رو وا می كنه و از لای اون خاطرات رو میكشه بیرون. مثل این

******

بچه که بودم پسر همسایه رشته طبیعی می خوند و عاشق دکتر شدن بود. رو حساب همین جونورای بیچاره و بی آزاری مثل سوسك و قورباغه از دستش در امان نبودن.
یادمه یه روز جلوی چشمای بیرون زده ام سر یه قورباغه رو شکافت، مغزش رو درآورد و بعد  با دقت سر اون بینوا رو دوخت.
می دونی چی دیدم؟؟؟؟؟؟
قورباغه تا دید کار تموم شده و آزاد شده، با شجاعت و وقار خاصی شروع کرد به جهیدن و ازمون دور شد.
پسر همسایه خیلی تعجب كرده بود. چون به این موضوع با دید علمی نگاه می كرد.
چه لحظه ای بود و چه صحنه ای...!!!
با حالتی بین ناراحتی و شگفتی، دیدم كه توی اون چند جهش آخر، قورباغه سبك شده بود. خیلی سبك.
انقدر این سبكی براش لذت بخش بود كه جسمش رو هم گذاشت و یه پرش بلند كرد و رفت.


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig