جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳

تاريکی و ديگر هيچ ...

خود را در دالانی تاريک يافتم. با هوايی سرد و ديوارهای سنگی نمور. اين را دستانم به من فهماندند. در آن تاريکی حتی کورسويی از نور ديده نمی شد.

به يک سمت بی هدف شروع به حرکت کردم. هر چه در تاريکی بيشتر پيش مير فتم٬ دلهره ام بيشتر می شد.

از اين حرکت کند بی ثمر خسته شده بودم. بی اختيار شروع به دويدن کردم تا شايد زودتر به نور برسم. هر لحظه سرعتم را بيشتر می کردم.

ناگهان در آن ظلمت پايم به چيزی گير کرد و به هوا بلند شدم و به سختی به زمين افتادم و ديگر هيچ نفهميدم.

...

چشمانم را به آرامی باز کردم انگار نوری ديدم. خواستم بلند شوم که سردرد شديدی به سراغم آمد و مرا مجبور کرد که چشمانم را ببندم. اينبار چشمانم را آرامتر گشودم و رويم را به سمت منبع نور گرداندم.

وای خدای من...!

نور مانيتور بود و من طبق معمول پشت سيستم به خواب رفته بودم.

 


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig