جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳

چشمان خاک آلود

سالهاست؛
سالهاست كه بر روی مرداب بی حاصلی پلی می سازم.
می ساختم.
خدا را شكر.
گذشتم.
گذشتم اما به قيمت گذران چند سال از جوانی.
حالا!
می خواهند اين پل را خراب كنند. خراب!.....
خيالی نيست؛
من گذشته ام.
اما،
می گويند خودت بايد خرابش كنی.
                                                                                            عمرا !.........

*******

بدجوری احساس غربت می كنم. انگار هيچكس نيست.
منم و زمين و تبعيدی ابدی.
دستها را دور زانوهايم حلقه كرده ام تا شايد كسی را در كنارم احساس كنم.
خورشيد در حال غروب است. پرده سفيد پشت پنجره رنگ عوض كرده و با خورشيد همرنگ شده است.
نگاهی به اطراف می اندازم. همه چيز خاك گرفته است. انگار سالهاست كسی اينجا زندگی نمی كند.
ولی من كه بودم. بقيه هم بودند. پس ... .
شايد چشمهای من خاك گرفته است. آنها را با دستانم تميز می كنم.
ولي نه! بدتر می شود. دستهايم نيز خاكيست.
....
اين چه صدايی بود.
انگار صدای زنگ خانه است.
آری! كسی منتظر باز شدن در اين خانه است.
يعنی چه كسی می تواند باشد؟!
من می روم در را باز كنم ..........

*******

صبح است ساقيا قدحی پر ز شراب کن            دور فـلـک درنـگ نـدارد شتـاب کن

مـا مـرد زهـد و توبـه و طاعـات نيستیـم             با ما به جام باده صافی خطاب کن

پ.ن: اين هم از فال مرغ عشقی من

 


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig