یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۳

سکوت...

شنبه ۱۹ دی ماه ۱۳۸۳ ساعت ۱.۵ بعداز ظهر

خیلی داغونم. هیچوقت انقدر فكرم مشغول نبوده. نمی دونم تا حالا برای تو پیش اومده یا نه؟
از جائیكه به اندازه یه عمر ازش خاطره و یادگاری داری، متنفر بشی.
انقدر كه حتی برای چند ساعت هم نتونی بودن در اون محل رو تحمل كنی.
چقدر فكر كردم . فكر، فكر، فكر ....
دیگه مغزم گنجایش نداشت.
نشستم و دفتر و مدادم رو از كیف درآوردم.
و حالا دارم می نویسم.
حالا می تونم بفهمم كه حافظ منظورش از این بیت چی بوده:
من ملك بودم و فردوس برین جایم بود                آدم آورد در این دیر خراب آبادم

حرف زیاده ولی به قول عزیزی، بعضی حرفها رو نمیشه گفت، جز با سكوت......!
خسته ام ....
دلواپسم ....

*********

پ.ن: الان حالم خوبه. پیاده روی جواب داد  اما آخرش
پ.ن: این شعری كه در آخر میارم از سروده های سیاوش، عزیزی از بهشت گمشده است.

*********

من امشب را می پرستم
ستاره ها را ستایش می كنم
فردا را تحسین می كنم
و مدار چرخ زندگی را فقط یك نگاه
و در این نگاه،
                    هم شب را می بینم
                    هم ستاره ها را به نظاره هستم
                    و هم فردا را شاهد
                    و همگی فقط یك معنا می دهند
                                                                      من هستم.


 


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig