شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۳

کبوتر گفت: ....

حاضر شدم که به خونه عزيزی برم که ديدم خدا رو شکر برف هم مياد. قدم زدن توی هوای برفی رو خيلی دوست دارم. راه افتادم. همينطور که برفها داشتن روی موهام جا خوش می کردن ياد دوست و همکلاسی اول راهنماييم افتادم.محسن چگينی. چه دورانی بود.قزوين و برفهای زمستونی سنگين و دوست داشتنيش. هر وقت برف می اومد از مدرسه تا جائيکه هم مسير بوديم رو پياده می رفتيم تا برف روی موهامون بشينه و سرمون سفيد سفيد شه.يادش به خير.

هر چند ۱۲ سالی ميشه که ازش بی خبرم ولی انشالله هر جا که هست٬ خوش و خرم و سلامت باشه.

*******

ديروز٬ زندگی را به لبخندی فروختم

                                     و امروز٬ گريان بر تابوتی از مه آرميده ام.

                                                                   ای کاش ارزشش را داشته باشد.


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig