چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۳

من دلم نون شيرمال می خواد

چقدر ساده و چقدر زيباست:

سلام کودکان و دعای مادربزرگ ها و محبت صادقانه آنها.

*****

با اينکه سنش کم بود ولی توی چهره اش مردونگی موج می زد. هميشه وقتی از کنارم رد می شد محکم و مردونه سلام می کرد و من هم با اخمی ساختگی و با همون ابهتی که اون داشت جوابش رو می دادم. تعارفی می زد و تعارفی می زدم. دست آخر هم ياعلی اون به ياحق من ختم می شد.

چند وقتی می شد که نديده بودمش. از مادرش که سراغش رو گرفتم گفت رفته شهرستان پيش داييش کار کنه.

چند روز پيش وقتی توی پمپ بنزين ديدمش که داره نون شيرمال می فروشه٬ بهش حسوديم شد و به حال خودم گريه ام گرفت.

 


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig