سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۳

 

هميشه موضوعی برای لبخند زدن وجود دارد:

    • ديدن دخترک ۳ ساله ای که چادر سفيدش را با دستان کوچکش روی سر خود به سختی نگه داشته و پشت به پشت چادر مشکی مادرش در حرکت است.
    • ديدن راننده ای که در اتوبان برای رد نشدن از روی يک روزنامه زيگزاگ می کشد.
    • ديدن پرنده ای که با استفاده از جريان باد در هوا ساکن ايستاده است.
    • شنيدن اينکه اين ترم ...

پ.ن: اگه به خودم قول نداده بودم که ديگه تو مشکلات خم به ابرو نيارم٬ الان اينجا کنار عکس دريا يه روبان سياه زده بودن و درِ اينجا هم برای هميشه بسته شده بود. ولی خوب مردِ و قولش.(دربرخی موارد هم زنِ و قولش )

پ.ن: خم که به ابرو نياورم هيچ قهقهه هم ميزنم. ايناها

پ.ن: ممنون که از امتحانام پرسيدين. ولی خوب چه ميشه کرد. فعلا که ديگه به نمره اش نيازی نيست.

پ.ن(البته برای اشک کوچولو) : خيلی مخلصم . من هم دلم برات يه ذره شده. فردا پس فردا ميام ببينمت. تلفن فايده نداره.

******

ماشينی بوق زنان از کنارم گذشت. ناگهان به خود اومدم.

 ـ من اينجا چيکار می کنم؟ اينا کی هستن ديگه؟ چرا اينجوری نگام می کنن؟

ديگه جای ايستادن نبود. کيف و کتابهای ولو شدم رو از روی زمين جمع کردم و زدم به چاک. تا موقعی که توی کوچه نپيچيده بودم ملت همه داشتن نگام می کردن. دعا دعا می کردم آشنا ماشنایی من رو نديده باشن. خودم که هم تعجب کرده بودم هم خنده ام گرفته بود. آدم انقدر گيج که از عرض يه خيابون ۴ متری هم نتونه سالم رد بشه نوبره والله.

تازه داشت چشمام پای تلويزيون گرم می شد که تلفن زنگ زد. من هم که بيشترين تماس رو توی خونه داشتم رفتم ببينم کی می تونه باشه؟

ـ الو٬ بفرمائيد

ـ سلام. آقا محسن

ـ سلام. خودمم. امرتون.

ـ اگه چيزی گم کردی پيش من. نگران نباش. جاش امنه. وقتی تموم شد برات ميارمش.

ـ ببخشيد شما.

ـ بوق بوق بوق ....

دلم يهو رفت کف پام. يعنی چی ممکن بود گم کرده باشم. رفتم سر کيفم. همه وسايلام بود جزء سررسيدم که پر از چرت و پرتای دلم بود. چيزايی واسه چارديواری شخصی خودم.

«وقتی تموم شد».

ديگه تنها نبودم. يه نفر ديگه هم حالا با من بود. بايد منتظر بمونم تا تموم شه.

 ******

زمستان چه زود از راه رسيد. دريغ از يک لباس گرم٬ شعله ای آتش و يا حتی نگاهی آتشين.

دلم تنگِ ز بی ياری              بيا ياور تو يارم باش

ياحق


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig