سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۳

روزی

مردی چرخكش را هل می داد و چرخك با سر و صدای زیاد به سر راه رسید. جای خوبی برای فروش به نظر می رسید. چرخكش را كنار جدول پارك كرد. دستش را به زیر پارچه كشیده شده بر روی چرخك برد و از آنجا تكه آجری بیرون آورد و آن را جلوی یكی از لاستیكها گذاشت. دستش را با پارچه ای كه روی چرخ بود تمیز كرد و با گفتن « الهی به امید تو » كنار چرخش منتظر ایستاد تا اولین دشت امروزش را كاسب شود.
دختركی با چهره‌ای ناراحت و گرفته، آهسته به سمت سه راه در حركت بود. نگاهش به آسمان بود كه ناگهان صدایی را زیر پای خود شنید. ایستاد و پایش را بلند كرد. شادی در نگاهش موج زد. یك سكه 25 تومانی. به سرعت آن را برداشت و نگاهی به اطراف انداخت. وقتی مطمئن شد كه كسی به او نگاه نمی كند، مشت خود را باز كرد و خوب به سكه نگاه كرد. اما با آن سكه چه كاری می توانست انجام دهد؟
از دور نگاهش به چرخك پر از پسته نزدیك سه راه افتاد. شاید می توانست از آن مرد چند پسته برای مادر بیمارش بخرد. با كور سویی از امید به سمت مرد چرخكی حركت كرد.
مرد وقتی سكه 25 تومانی را در دستان دراز شده دخترك به طرفش دید، خشكش زد. تا چند ثانیه نگاه او و دخترك در هم گره خورده بود. به یاد كودكی‌اش و سختی هایی كه در آن دوره كشیده بود افتاد. مجال مكث كردن نبود. این همان دشت اولی بود كه او منتظرش بود. باید قبول می كرد و گرنه مرتكب ناشكری بزرگی می شد. پول را گرفت. اما دلش نمی‌آمد به اندازه پول دخترك به او پسته دهد. كیسه كوچكی برداشت و آن را تا جا داشت پر از پسته كرد.
وقتی دخترك كیسه پر از پسته را مقابل خود دید، نگاهی تعجب ‌آمیز اما راضی به مرد انداخت. تشكر كرد، كیسه را گرفت و آن را محكم به سینه فشرد و دوان دوان به سمت خانه و مادرش حركت كرد.
مرد دست فروش تا لحظه‌ای كه دخترك از نگاهش بیرون نرفته بود، نگاهش را برنگرداند. به سکه نگاهی کرد و آن را در جيبش گذاشت و خدا را شکر گفت. سپس سرش را بلند كرد و نگاهش را به اطراف گرداند.
شاگرد بقالی در حال جا به جا كردن اجناس بیرون مغازه بود، مرغ فروشی با شلنگی كه در دست داشت بر روی مرغها آب می ریخت، عكاسی داشت تابلوهایش را كنار مغازه اش نصب می كرد و در كنار سه راه مامورین كمیته امداد داشتند صندوق صدقات را خالی می كردند.


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig