دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳

تصميم

لطافت و خنكی بعدازظهر پاییزی، نغمه سرایی تعریف، صدای ضربان ساعت و قلم این یار و یاور همیشگی تنهایی من...

چندانكـه گفتــم غـــم بــا طبیبــان           درمـان نكردنــد مســكین غریبان
آن گل كه هردم در دست بادیست            گـــو شـــرم بـــادش از عندلیبـان
یــــارب امــــان ده تـــا بــــاز بینــــد           چشـــــم محبــــــان روی حبیبـان
درج محــبت بـر مهــر خـود نـیسـت           یــــــارب مبــــــادا كـــــــام رقیبـان
ای منعــم آخــر بــر خــوان جــودت           تـــا چنـــد باشـــیم از بــی نصیبان
حافـــظ نگشـتی شــیدای گیتــی            گــــر مـی شـــنیدی پنــــد ادیبان

*****

هوس آغوش گرمش رو كرده بودم. با وجود اینكه 2 سال میشد كه بیتا از پیشم رفته بود ولی یاد و خاطراتش همیشه با من بود. لباسم رو پوشیدم تا سر خاكش برم و از این نامردی كه در حقم كرده و من رو تنها گذاشته بود بهش گله كنم.
ماشین روشن كردم و راه افتادم. به چهار كه رسیدم چراق قرمز شد. نگاهم به اونطرف خیابون افتاد. خودش بود؟ آره نگار بود. آرایش غلیظی كرده بود. رو حساب آشنایی كه از دوران كودكی باهاش داشتم، زیبایی واقعیش رو از زیر اون زیبایی ظاهری دیدم و شناختمش. منتظر ماشین بود.
چراغ كه سبز شد، سریع حركت كردم و به همراه بوق ممتد، جلوی پاش ترمز كردم. من رو ندیده بود و برای همین ناراحت روش رو به سمت دیگه ای كرد. به ناچار در رو باز كردم و از ماشین پیاده شدم. من رو كه دید جا خورد. سلام آرومی گفت و به زمین خیره شد. سلام كردم و گفتم:
ـ خوبی نگار خانوم. سوار شو می رسونمت.
ـ ممنون. مزاحم نمیشم.
ـ مزاحم چیه. سوار شو.
این رو گفتم و سوار شدم. او هم با حالتی مخلوط از شك و خجالت سوار شد:
ـ خوب، چه خبر؟ كجا تشریف می بری؟
ـ عروسی یكی از دوستام. میرم سمت سید خندان.
ـ چه خوب. همیشه به شادی. اتفاقا مسیر منم از اونوره.
ـ ممنون. لطف می كنید.
ـ  مادر خوب هستن؟
ـ بد نیست. اونم دیگه پادرد داره زمین گیرش میكنه.
ـ ایشالله خوب بشن. هنوز شوهر نكردی؟
این رو كه شنید سرخ شد و نگاهش رو به نوك پاهاش انداخت و با لحنی آهسته گفت:
ـ نه هنوز.
با این سوال خیلی از خودم بدم اومد. حرف بی مربوطی زدم. آدرس رو ازش پرسیدم و هیچكدوم دیگه حرفی نزدیم.
توی اون سكوت خاطرات خوش دوران كودكی ام رو كه با نگار اینا همسایه بودیم و با هم بازی می كردیم و توی سرو كله هم می زدیم به یاد آوردم. شاید نگار هم در اون لحظه داشت به همون دوران فكر می كرد.
داشتم از خودم می پرسیدم كه چرا وقتی بزرگ شدم هیچوقت ندیده بودمش و برای ازدواج به اون فكر نكرده بودم، كه رسیدیم.
ـ لطف كردید.
ـ خواهش می كنم. خوشحال شدم دیدمت. سلام برسون.
ـ سلامت باشید. خداحافظ.
ـ به سلامت.
...
وقتی از سر خاك بر می گشتم، یه نیروی تازه ای رو توی خودم احساس می كردم. نیرویی كه امیدم رو به آینده بیشتر می كرد.
تصمیمم رو گرفته بودم. حتما بیتا هم از این تصمیم خوشحال می شد. به سمت خونه مادرم رفتم تا ازش بخوام كه برام بره خواستگاری نگار.


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig