دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۳

خدا قوت ...

 

سرش را به صندلی تكیه داده بود و مثل كسی كه گمشده ای دارد، با نگاهش دوردستها را جستجو می كرد. خسته بود و پلكهایش سنگین شده بود. اما افكارش به او اجازه لحظه ای استراحت را نمی دادند. با حالتی بی رمق رو به مسافر كناری اش كرد و پرسید:
- ببخشید جناب، ساعت چنده؟
- نترس! به ناهار می رسی. هنوز 5 دقیقه به یك مونده.
خنده تلخی كرد. ناهار، كلمه ایست كه از یاد برده و حالا یك نفر به همین سادگی به حدس افكار او پرداخته و چه حدس اشتباهی.
او مدتهاست كه همانند روزه داران رمضان از غذای ظهر امساك كرده است. روزه اش نیت دارد، اما نه برای رضای خدا؛ برای رضای خواهر و وجدان خود. او روزه می گیرد اما نه از سر اخلاص كه از برای ایثار.
این روزه ها از زمانی آغاز شد كه خواهرش مزد زحمات درسی اش رو گرفت و در دانشگاه آزاد قبول شد. از همون روز بود كه رضا احساس مسئولیت بیشتری كرد و در كنار كار زراعت در مزرعه ارثی پدری، هر روز صبح تا ظهر را به كار در یك آهنگری پرداخت. صرفه جویی حتی در واجب ترین خواسته های انسانی به امری واجب در زندگی او تبدیل شد.
همه این كارها برای این بود كه خواهرش به درسش ادامه بدهد، برای اینكه وقتی موقع ثبت نام ترم جدید خواهرش رسید، پول كافی داشته باشند. برای اینكه اگر او به جایی نرسیده، لااقل خواهرش محتاج نگاه های دلسوزانه اطرافیانش نباشد.
ماشین كنار جاده ایستاد و با پیاده شدن رضا دوباره به حركت خود ادامه داد. رضا به سمت موتورآب رفت تا وضو بگیرد و مثل همیشه اول نمازش را بخواند. نمازی برای تشكر از سلامتی، صبر و قدرتی كه خدا برای غلبه بر مشكلاتش به او داده است.
- آقا رضا، خدا قوت. قبول باشه.
- قبول حق ...

 


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig