یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳

صبر خدا

نماز صبح را خواند. یك استكان چایی را كه زنش برایش ریخته بود، یك نفس سركشید. پسرش را كه هنوز خواب بود بوسید. از زنش خداحافظی كرد و راه افتاد.
هر روز كارش همین بود. از اول صبح تا آخر شب با ماشینش مسافركشی كنه، البته فقط برای تامین مخارج زندگی آن هم به ساده ترین شكل ممكن.
پسرك وقتی بیدار شد و طبق معمول جای خالی پدر را دید، پرسید:
- مامان! به بابا گفتی مدرسه پول خواسته برای كلاس تقویتی؟
- نه مامان جون. امروز كه جمعه است. اومد میگم.
...
- بچه ها امروز خوش كردم كه یه ماشین برای خودمون دست و پا كنید. چقدر پیاده لخ بزنیم واسه یه لقمه نون حلال.
- دمت گرم اوسا. كرتیم.
- ایول. به جون ننه ام قسم كه حرف دلمون زدی.
- چاكریم. بچه ها فقط یادتون باشه، ماشینه تابلو مابلو نباشه‌ها.
- چشم اوسا. خیالت تخت.
...
خستگی تمام بدنش را به درد انداخته بود. داشت به سمت خانه برمی‌گشت كه دو نفر كنارجاده دست بلند كردند:
- دربست.
- كجا جناب؟
- اول جاده قدیم.
- 5 تومن میشه.
- موردی نیست تصدقت. نوكرتم هستیم.
...
مدیر مدرسه با عصبانیت دستش را روی میز كوبید:
- مگه نگفتم امروز آخرین مهلت برای پرداخت پوله. نكنه گرفتی و نیاوردی؟
- نه آقا، هنوز نگرفتم.
- معلوم میشه. فردا به پدرت بگو بیاد مدرسه تا باهاش صحبت كنم.
- نمیشه آقا.
- چرا نمیشه؟
- آخه آقا اجازه، از دیروز تا حالا گم شده. هیچ خبری ازش نداریم.

 


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig