یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۳

امروز کسی برای او فاتحه ای نمی خواند

پسرك كنار جوی در كمین نشسته بود. خیلی وقت بود كه چیزی نخورده بود و این آب می توانست از بالادست برایش غذایی به ارمغان آورد. از دور چیزی می‌آمد. خودش را آماده شكار كرد و در بهترین لحظه پنجه‌هایش را در آن فرو برد.
قربانی زیر دستانش له شد. دستش را كه باز كرد، در نگاهش تصویر سیبی گندیده منعكس شد. دوباره آن را به آب انداخت و دستش را شست. سرش را كه بالا آورد، آنسوی خیابان پیرزنی را دید كه زنبیلی را به سختی حمل می كرد. پیرزن او را به یاد مادربزرگش انداخت.
دوان دوان از خیابان گذشت و خود را به پیرزن رساند. بدون هیچ صحبتی دستش را به طرف زنبیل دراز كرد و پیرزن لبخند زنان زنبیل را به دست پسرك سپرد.
...
زنبیل را كنار در خانه گذاشت و وقتی به سمت پیرزن برگشت تا از او خداحافظی كند، یك اسكناس 100 تومانی جلوی چشم خود دید. جای تعارف نبود. پول را گرفت، تشكر كرد و خوشحال به راه افتاد.
منوی ذهنش را باز كرد و شروع كرد به انتخاب غذا. ساندویچ / لوبیا / كله پاچه / ... . ولی به قیمت هر كدام كه نگاه می كرد، پولش كم می آمد. غرق در افكارش بود و اصلا متوجه نشد كه در حال عبور از عرض خیابان است. ناگهان صداها فضا را پر كردند.
صدای بوق ممتد ... صدای ترمز شدید ... صدای خورد شدن استخوانهای پسرك ... و صدای ضجه ای خاموش.
هركسی با عبور از كنار پیكر بی جان پسرك، پولی به سمت او می انداخت. او پولدارترین خیابان خواب شهر شده بود.

*****

هديهای بخاطر نگاه تو


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig