دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۳

پرستار

چشمهایم را باز می کنم.

خطوط جاده ای بی منتها، یک به یک از روبرویم رد می شوند. خطوطی سفید و نورانی.

چشمهایم را می بندم.

چشمهایم را باز می کنم.

هزاران خورشید بر من می تابند. همه سفید، نورانی و گرم.

چشمهایم را می بندم.

چشمهایم را باز می کنم.

بر روی چمنزاری سفید دراز کشیده ام. آب چشمه ساری که از بلندا نشأت می گیرد، آرام آرام به زیر پوستم می رود. هوای پاک از شاهراهی مستقیم، ریه ام را پر می کند. بر روی پرده ای خطوطی نقش می بندد و دوباره محو می شود و پرنده ای بد صدا نغمه بیپ بیپ سر داده است.

فرشته ای زیبا به سمت من می آید. مایعی را به درون چشمه سار می ریزد. به پرده نمایش نگاهی می اندازد. رویش را به سمت من برمی گرداند و دستم را می گیرد. چشمهایش مهربانی را فریاد می زند. بر روی کاغذی گویا من را تصویر می کند. به من سخنی می گوید و آهسته دور می شود.
صدایش را نشنیدم اما گرمای آن را حس کردم. وجود این فرشته نشانه امنیت بود. خیالم راحت می شود.

چشمهایم را می بندم.


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig