یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳

اشک مادر

از سه راه كه رد شدم، پيرزني به طرفم اومد و با صدايي لرزان كه ته لهجه‌اي هم داشت پرسيد:
ـ پسرم زندان سربازها كجاست؟
چند لحظه خشكم زد. چي گفت؟ زندان سربازها؟ تا به حال اين اسم به گوشم نخورده بود. يعني چنين جايي هم وجود داره؟
پيرزن وقتي پاسخي از من نشنيد ادامه داد:
همونجايي كه سربازها رو زنداني مي كنند. مي خوام برم پسرم ببينم.
قطره اشكي بي تاب در پشت پلكش منتظربود تا در لحظه ديدار مادر و فرزند حكم آزاديش از چشم بگيره و بغضي كه خودش زير روسري مشكي ساده پيرزن پنهان كرده بود، داشت به لحظه انفجار نزديك مي شد.
ـ نه مادر من اطلاع ندارم. از اين پليسها بپرسيد حتما بهتون مي گن.
تا فهميد من نمي تونم اون زودتر به پسرش برسونم، نگاهش ازم دزديد و با پاهايي كه درد سالها رنج و زحمت توش آشيونه كرده بود، تند تند به سمت يكي از پليسها حركت كرد.


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig